|
آبها مرا می برند
هر روز خبر بد
خبر گریه
خبر مرگ
صبح که باد می گذشت
کنار دریا با چاه گفتم:
اندوهم را چه کنم ؟
چاه لبریز
باد گریزان
دریا کبود شد
چشم بر آسمان گرفتم
با ابر گفتم :
اشکهایم را چه کنم ؟
ابر بغض کرد
روز خاکستر
هوا از من غمگین تر شد
صدایی شنیدم
کودکی را دیدم کنار مادری
که با گریه می رفت
دختری اشکهای خاکستریش را می برد
کسی طناب انداخته بسته
دریا را می برد
باران تند می بارید
پاهایم میان آب
آب مرا می برد
امروز خبر همین بود
24/11/88 |
123 |