|
دلباختگان آرام شهر من
كتاب اول
دلباختگان بي نام شهر من
عاشقي كه با اسبها آمد
1
ديرزمانيست كه دير به بستر خواب مي
روم. وقتي در تخت خواب در بستر خوابم دراز كشيده چشم به تاريكي پشت
پنجره مي دوزم ياد روزها وسالهاي گذشته مرا در خود غرق ميكند . بخصوص
دوران كودكي ونوجواني كه شيرينترين دوران زندگيم بودند. يادآن شهر ، آن
خانه ، آن خيابان ، آن مزارع وكوهستان پوشيده از جنگل درختان گردو
وافرا و بادام ومو واسبها ، اسبهاي امير تومان
بيشتر از همه به آن اسبها مي انديشم . اسبهاي امير تومان كه در اصطبل
خانه باغي بزرگ پاي كوه نگهداري مي شدند . اسب هاي سفيد ، قهوه اي ،
سرخ ، خاكستري . اسب هايي با يالهاي بلند . ستون پاهاي باريك ومحكم و
چشمهايي به غايت زيبا .
حوادث تلخ وشيرين آن سالها .ياد وتصويريشان هنوز مقابل چشمان من است .
انگار همين صبح امروز بودكه اسبها مثل هميشه خيلي زود قبل از دميدن
آفتاب از جانب كوهستان از خانه باغ امير تومان در مي آمدند همراه با
چند دختر پسر جوان كه با هياهو وآواز آنها را هدايت مي كردند از خيابان
مركزي گذشته بعد از رسيدن به ميدان اصلي شهر رو به مشرق نهاده از ميان
كوچه باغها سبز غنوده در خاموشي شبنم صبح به سمت مراتع سبز پائين تپه
ساحل دريا رو مي نهادند . آنها گروهي ميگذشتند و بعضي از آنها در
پشتشان چيزي شبيه سبد حمل مي كردند كه نمي شد خوب تشخيص داد . همراه با
صداي نعل اسبان كه در برخورد با سنگفرش خيابانها وكوجه ها انعکاس مي
يافت آواز موثر ودل انگيز دختري كه همراه ديگر دختر و پسر جوان در
هدايت اسبها بود به گوش مي رسيد . صدايي كه با حزن درونش در اعماق كوچه
ها وخانه هاي شهر مي پيچيد وهمه را متاثر وسحر ميكرد . بسياري از اهالي
هنگام عبور آنها به دم در خانه اشان مي آمدند ويا پنجرها را ميكشودند
وبه تماشا وكوش مي ايستادند . اسبها وقتي از ميدان سه گوش شرقي شهر
گذشته وبه خيابان باريك سمت شرقي ميدان رو مي نهادند . الياس نعل بند
به آستانه پيش درگاهي كارگاهش كه در طبقه پائين خانه اش بود در مي آمد
وبا حسرت ولذت اسبها را ورانداز مي كرد . انگار آرزو داشت تمام آن
اسبها را نعل زند . شايد هم به صداي آواز دختر آواز خوان همراه اسبها
بود مي آمد . هنوز خوب يادم است . کنار خيابان مقابل کارگاه ومنزلش ،
دستهاي چاق وپهن و قويش را بركمرش مي زد نگاه پر از اشتياقش را بر آنها
مي دوخت . حسي از شادي ولذت ورضايتمندي از تماشاي اسبها در چهره پوشيده
از لبخندش ديده مي شد . هر روز صبح زود در چوبي بزرگ كارگاهش را مي
كشود. جلوخان آن را كه ايوان چوبي خانه اش بالاي آن را پوشانده بود آب
وجارو مي كرد (آب مي پاشيد وجارو مي كرد) و بعد كوره كارگاهش را روشن
نموده بر جلوخان كارگاهش به انتظار اسبها مي ايستاد . هميشه بعداز
گذشتن اسبها صداي زن بداخلاق وغرغوريش كه آن هم مثل الياس چاق وتنومند
بود و در تمام مدت سال در تمام فصول هميشه پيراهني بلند با كت بافتني
قهوه اي رنگ تيره به تن داشت . بلند مي شد که از بالاخانة منزلش بدون
اين که دم پنجره ويا ايوان بياد به صداي بلند الياس را مي خواند :
- الياس كجايي ؟ بيا صبحانه ات و كوفت كن .
و الياس با اشتياق و لذت حاكي از تماشاي اسبها كه بعد از گذشتن آنها
همچنان با نگاه دنبالشان مي كرد دستهايش را بهم مي ماليد وتو مي رفت .
اين الياس پسري داشت ضعيف ومريض حال که مي گفتند از روز تولد مريض بوده
.هر صبح از لحظه اي که الياس در آهنگريش را مي کشود در صندلي کوتاه
وپهني که روي آن پوست بز قهوه اي رنگي انداخته بودند نزديک در کارگاه
مي نشست و چشم به خيابان ويا به آتش کورة پدر مي دوخت و قادر به حرف
زدن نبود . فقط بي حالت و بي معنا ومريض حال مات وبي رنگ همه را همه
چيز را نگاه مي کرد . الياس هنگام کار و يا بحث وگفتگو با مشتريان
ودوستان هر وقت چشمش به او مي افتاد از غصه سري تکان مي داد و بعد
پتکهايش را محکم تر مي کوفت . اما تا چشمش به محبوبه دختر قوي هيكل وبد
خوي ونه چندان زيبايش مي خورد گل از گلش مي شكفت . محبوبه دختر الياس
بر عكس برادرش بسيار سالم و قوي بود ومثل پدرش الياس سر نترس ودست بزن
داشت. ميان مردم صحبت بود كه شاگردان الياس را بد جوري كتك زده مخصوص
نمين پسر روستايي كه قيافه وقد وبالاي خوبي داشت و دل محبوبه را ربوده
بوده . گويا جلو محبوبوبه در آمده بوده . محلش نگذاشته وبه خواسته وعشق
او بي اعتنايي كرده بوده بود وبراي همين در يك بعداز ظهر در غياب الياس
وزنش كه خانه وكارگاه خلوت محبوبه در را بسته و در پاسخ جواب نه نمين
بد جوري كتكش زده بوده . بيچاره پسره بعد كتك فكر كار و آهنگري را رها
كرده جان بگرفته و گريخته بود . امامحبوبه ول كن ماجرا نبود به ده پسره
رفته و به زور اورا برگردانده بود . و مردم مي گفتند مبوبه عروسش را به
زور به خانه آورده . هرچند الياس منكر اين عشق دلدادگي بود امانمي
توانست خوي وخصلت وعشق دخترش را كتمان كند وبراي همين هم در صدد برپايي
عروسي براي آنها بود اما چطور نميدانست مرتب با يمين وخانواده يمين
درصحبت بحث مشاجره بود . گويا آنه حاظر به اين وصلت نبودند . اما جرعت
بيان آن را عم نداشتند . مخصوص پسره كه گويا بستر خوابش بستر محبوبه
بود . الياس اما اگر چه از ماجراي عشق وعاشقي دخترش چندان خوشنود نبود
اما خشمگين وشرمنده نبود وقتي به او نگاه مي كرد وبخواسته وعشق او مي
انديشيد آه هاي سردش را از غم واندوه عشق ناتمام دوران جوانيش مي
افتاد. او اسم دخترش را بياد وخاطره محبوبه دختري كه در جواني دروست
داشت وعاشق هم بودند انتخاب كرده وگذاشته بود . . الياس از خانواده
كشاورز وفقير پر جميعتي بود در يك روستاي دور . از كودكي كه تن وقد
وقامت ودرشت داشت به كار هاي زيادي گمارده شده ودست زده بود . ازهمان
اويل نوجواني كه چوپاني گله هاي دهشان را انجام ميداد هر عصر كه دامهاي
كداخدا را به تويله اش مي رساند محبوبه دختر كدخدا كه دختري حوشرو
ومهرباني بود آب براي شستن دست وصورت ونوشيدن الياس مي آورد . والياس
با گذشت روزها وسالها دل به عشق او سپرده بود اما ازدواج با دختر كدخا
براي او كه چوپان فقيري بود چپزي محال بود براي همين الياس روستاي
زادگاهش را رها كرده وبه شهر آمده ونخست شاگرد وبعد كم كم براي خود
استاد آهنگر ونعلبند ماهري شده بود . روزي كه پول ومال كافي جمع كرد با
خريد طلا وجواهرات وهديه هاي زياد به ده رفت ومحبوبه را از كدخدا
خواستكاري كرد اما كدخدا قبول نكرد واو را از خانه اش راند . الياس كه
سر شورديده ونترسي داشت شبانه طبق قرار قبلي از ديوار خانه كدخدا بالا
رفت ومحبوبه را بر داشت وبيرون آمد وبر ترك اسبش نهاد ورو به شهر نهاد.
اما كدخدا وپسران وآدمهايش به تعقب و گلوله بارانشان پرداختند و در اثر
اصابت يكي از گلوله ها محبوبه كه بر ترك اسب الياس نشسته بود كشته شد و
بهمين جهت الياس وكدخدا ويكي از پسران كدخدا مدتها زندان كشيدند و خود
الياس مي گفت ده سال يعني مدت ده سال در زندان بوده وبعد از آزادي از
زندان شهروديارش را تر ك وبه اروميه آمده و شاگرد ودستيار آهنگر پيري
شده بوده وبا گذشت زمان وفراموشي گذشته پذيرفته بوده كه به زندگيش را
سروساماني دهد وخانه وزندگي مستقلي يابد واز خوابيدن وبه سر بردن در
دكان آهنگري بپرهيزد . وبراي همين به پيشنهاد خود آهنگر پير كه الياس
را مردي سر به راه دانسته بود با تنهافرزند يعني دختر او كه اكنون زنش
بود ازدواج كرده وبا مرگ آهنگر كارگاه اورا به ارث برد ه و وروزگار مي
گذراند . اما هميشه غم عشق محبوبه را با خود داشت وبراي همين وقتي به
محبوبه دخترش نگاه مي كرد . خواسته وعشق واراده اورا مي پذيرفت
واعتراضي نميكرد .
خبر آمدن اسبها را هر سال عاشق مرا دكه به عاشق تنها معروف بود مي
آورد. عصر روز قبل از آمدن اسبها به ميدان اصلي شهر مي آمد ودرست در
ضلع غربي ميدا ن زير درخت نارون بلند و كهنسالي كه بلندي وگستردگي شاخه
هايش از هر سوي شهر پيدا بود روي سنگ سياه صاف مسطيل شكلي كه از گذشته
از همان روز بناي شهر آنجا بوده مي نشست وبه دردگيني وحسي ناگفتني از
شوري كه مي گرفت غم دلش را به ظرافت در زخمه ها به نواي سازش مي ريخت،
مي زد ومي خواند . اهالي كه همه اورا مي شناختند وسرگذشت غم انگيز او
را مي دانستند در كلاه و يا در جعبه ء ساز اوبا سخاوت سكه اي واسكناسي
مي انداختند . بعد چند ساعت هوا كه تاريك مي شد وعاشق تنها خسته لب از
آواز مي بست بلند مي شد مقدار كمي از پولها را بر مي داشت وبقيه را كه
حجم بيشتر سكه ها واسكناسها بود ميان فقرا بخصوص زنان وكودكان فقيري كه
در اطراف اوبه انتظار نشسته بودند پخش مي كرد وبه پائين سمت شرقي شهر
از همان مسيري كه اسبها مي گذشتند به سمت جنگل نزديك دريا راه مي افتاد
و در چهار را ه پائين رو به سمت ساحل دريا به خبابني مي پيچيد كه
كارگاه ودكان آهنگري الياس آهنگر قرار داشت ودر نزديكي حوالي آن به
قهوه خانه اي كه محل مراجعه واستراحتگاه هميشگيش بود مي رفت ، شامكي مي
خورد با ديگر مشتريان به گفتگو مي نشست واگر حالي مي داشت سازي مي زدو
به چند استكان چاي گلو راتر مي كرد . وخبر آمدن اسبها را مي داد.
الياس شيفته آواز ونواي ساز وحكايتهاي او بود و هميشه خرج جا وخورود
وخواب اورا در قهوه خانه مي پرداخت . عاشق تنها عاشقي بود كه با اسبها
مي آمد واز اسبها وحكايت سرما وگذر آنها از جنگل وآب مي گفت واز زن
وكودکش كه غم دلگزاي عمرش بود. همه دانستند كه داستان زندگي عاشق
تنها چه است .
|