نامه ای برای شما شاعران جوان کارگاه کار نامه>>

    

هيئت تحريره وگردانندگان مجله الکترونيکی ((  وازنا))

 

دوستان خوبم 

بعد از اظهار نظر در خصوص شعر خانم سبا پاکدل (( جنايتی مجهول ...)) و دلتنگی ايشان از رای ونظر من . انديشيدم  شايد بهتربود من از اظهار نظر وداوری پرهيز ميکردم  و شعف ودلشادی ايشان را بهم نمی ريختم . اگر چه برآنچه که گفته و نوشته ام  سخت معتقد ووفادارم. اما ای کاش نميگفتم . چراکه در جهان وعصری که هر روز معنا ، هويت مفهومی خودرا در تکثر وگسترش ومجازی شدن همه چيز از دست می دهد و بيگمان در آينده ای نه چندان دورحتا مفهومهای مجازی شده در گستره ی تکثر هويتی ديگر يافته چيزی خواهند شد بنام هيچ  يعنی مجاز در  مجاز،  همان که هيچ بوده اند.  چه نيازی به اظهار نظر است. اگر ايشان و ديگران به معنا وتعريف ديگر رسيده اند . روی کرد ديگری در کاربرد زبان وکارکرد آن در شعر دارند. بنا به اظهار خودشان ( عدول از زبان معياری) و عادت زدايی کرده وشکل تازهای از نوشتار وجمله سازی وکاربرد  زبان را معرفی ميکنند. چه خوب، همين که دردايره زيستی و فضای شعر وزندگی خود دارا ی معنايی هستند.  زيباست . عين خوشبختی است . چه بهتراست در اين فضا بمانند . چرا بايد جهان زيبا او  در اوج تراوش وآفرينش حتا در شکل نيهيلستی تند و تيره اش خراب شود .

من اين نامه را نوشتم تا دلايل خود را برای پس گرفتن اظهار نظرم در خصوص شعر ايشان اعلام کنم شايد سوال شود   درتفسير جهان تکثر ها وقتی مرگ متن را که اعلام ميکنی ديگر چه نيازی به پس گرفتن وعدول از اظهار نظر چند روز پيش است؟ . پاسخ آن روشن است . من برای سبا می نويسم  برای سباها، کتايونها ، ثباتيها ،  برای آينده . برای آنانی که زندگی را از ميان مجازها عبور خواهند داد . به اين اميد می نويسم . ونوشتنم از جريان تکثر ومرگ متن هاست.

همانطور که در مقدمه کوتاه آخرين کتاب شعرم (( آوازهای اورميا)) طرح کردم من مدتي ست که از حدود وثغور دنيا معنا ها گذشته ام . اگر روزی به مفهومهای حسی می انديشيدم  و هنوز هم گه گاهی می انديشم به لحاظ تربيت ذهنی وفضای روانی وجامعه وساختار زيستی فرهنگی آن وديدگاه فلسفيم بوده وهست که در عصر مرگ متن و معنا و انبساط و بی نهايت شدن مجازها دردنيای نا محدود تاويلها در عرصه راسانه ها و رايانه ها ومتاثر ودگرگون شدن زبان و در نهايت مصرف وهيچ شدن  همه آنها در جريان انبوه دگرديسيها و تغيير ها چيزی نخواهد ماند جز هيچ . هيچ يعنی مرگ متن ومعنای منگسر

شده ی بی شکل وبی هويت  (( اميدوارم مرا به ياس فلسفی وتفکر نيهيلستی متهم نسازيد.فکر ميکنم آن روز که پايان تاريخ اعلام شد، زوال معنا هم شروع شد ))

 البته وقتی هيچ می گويم باز معنايی را ارائه و القا ميکنم  و اگر چنين القايی انجام نگيرد و از آن مرحله هم بگذريم  يعنی از عرصه مجازها هم گذشته ايم.کمی درنگ در اين مسئله ابهام را از بين خواهد برد  فکر می کنم می پذيريد درروزگاری بسری می بريم که شی زدگی وشی شدگی در جريان گردش اطلاعات دررسانه ها و ديگر وسائل ارتباط جمعی براساس مناسبات سود وسرمايه ، توليد وعرضه ومعرفی ومصرف وکسب توان قدرت يعنی اعتبار وبنا بر آن تغيير معيارها  و پايگاه های اجتماعی وفرهنگی ونهايت نوع تاويلها به حدی پرشتاب ولجام گسيخته در  جريان حرکت است که برای هيچ چيزی بقايی نيست . اگر در عرصه وسلطه اين رسانه ها چند دقيقه ای دوام آوردی شاهکار کرده ای ،. همه چيز در حال تغيير است  و زبان نيز همينطور و در دنيای مجازها در عرصه رايانه ها هر معنی براساس نياز و ضرورتی در هيات يک تصوير ويا شکلی  ويا شخصيتی  ظاهر می شود  و  وسيله ای می شود برای هدفی وبرنامه ای و بصورت  تصوير در تصوير ، شکل در شکل ، کلام در کلام ، واژه در واژه  در زبان منکسر شده معنايی يافته مبدل به زبانی ديگر می شود وکوتاه زمانی بعد تحليل يافته هيچ می شود . حال در چنين زمان وعصری که هر پديده ای در عرصه نمايه ها ونمود ها ، رايانه ها ورسانه ها و برکران زبان ومعنا چند دقيقه ای بيشتر داوم وبقا ندارد وجهان آينده شدنی ديگر می خواهد  شاعر وهنرمند چه بايد بکند. از چه چيز بگويد .بکدام زبان ؟

 در گذشته  اساطير وجهان اساطير فضا ومحل جولان انديشه ونماد ی برای پردازش وبيان وسرايش بود . با آغاز دوران مدرن واعلام پايان تاريخ ، مرگ تراژدی وحاکميت تکنولوژی وزبان علم، زبان فلسفه وشعروهنر نيازمند فراگردی ديگر شدند . اما جهان سرمايه وتوليد . عصر دگرديسی معرفها درجريان تبليغات، زبان ومعيار وزمان ديگری را طلبيدند  معيار ارزشها وباورها تغيير کرد وانسان شاعر وهنرمند غريب تر از هميشه تاريخ شد. خوب در چنين فضايی که هبوط انديشه وتاريخ است . شاعر جوان سرزمين من چه کند جز عدول از زبان معياری . چه کند جز پناه بردن به اسطوره های ورشکسته ، چه کند جزّبيان وحشت اردوگاه های مرگ ، کوره های آدم سوزی، چه سرايد جز سوگ سرود تنهايی خويش؟ به کدام اسطوره، فکر ودنيای معنا ومفهوم های تازه دل خوش کند. آنهم با زبان فارسی که ديرگاهی است که بسيار مهجور افتاده است.

می انديشم حال در چنين زمانه ای که بودن خودمسئله است ودوام وبقای همه چيز بسيار ناپايدار ومتزلزل  وجهان  شدنی ديگر وزبان ومعياری دِيگر می خواهد. چه راهی برای ما می ماند جز آفرينش زبان ونگاه تازه .  اما درآفرينش اين زبان ونگاه تازه بايد ديد چه چيزی جاودانه است.  می انديشم حسهای مفهومی ومعناو مفهومهای حسی دريافتی که زندگی و عشق وبودن وروابط ما با محيط و با خودرا دارند . ممکن است کسی بگويد: با تکثر معناها وتغيير آنها همين مفهومهای حسی هم تغيير ميکنند.

  در پاسخ او خواهم گفت :  اين حسهای مفهومی و مفهومهای حسی اصيل که مايه ومبنای هستی وجريان زندگی ما هستند و فرهنگ مارا توليد وميسازند مبنای فيزيولوژيک ، غريزی ،عاطفی و فکری دارند وهميشه  با حيات وزندگی آدمی پيوسته اند . چيزی که تغيير ميکند زبان ومعيارهای مفهومی وجهان معنا هاست و آن تغييری که در حيات ، زندگی وجامعه ما روی می دهد در اثر  همان تغيير زبان وجهان مفهومهاست . ممکن است باز بگويند : با تغيير معيارها وزبان آيا مفهومهای حسی ومعيار وشکل دريافت آنها تغيير نخواهد کر د .؟ در پاسخ می گويم : برا ی پيشگيری از متلاشی شدن اين حسها ومفهومهای حسی در اثر  غلبه جهان بی معنا  و مجازها نياز به تغيير زبان وعبور از سلطه  واستبداد زبان وزبان استبدادی است.  برای همين ما هميشه نيازمند تغيير وشايد هم گذر از مرحله تغيير ورسيدن به مرحله ای هستيم که بسياری از مفهومها ،تعريفها ،دريافتها ومعنی ها و حتی مجازها ديگربرای ما وجود ندارند واگر هم وجود داشته باشند ديگر آن نيستند. جهان تازه زندگی تازه ومفهومهای حسی تازه شکل گرفته اند .

بدلايل فوق است.که من هميشه نگران کار کرد کسانی هستم که به پندار خويش برای تحول وتغيير زبان ومعيارها به ابزاری نمودن زبان  ودر برخوردی مکانيکی با آن به پيچيده نمودن آن در هر بيان ودريافت وآفرينش  وسرايش هستند وبا پيچيده نمودن آن زندگی شعر وداستان واثر هنری خودرا کشته وآن را از جامعه ومردم دور می کنند وبر گيجی وکرختی دنيای خود می افزايند . اين گيج سالاران هرمافروديت های ادبی وهنری هميشه درانزوای تلخ خود چيزی ندارند جز ناله وفغانهای ناهنجاروبدشکل و غايت انعکاس کار وصدايشان در حوايشی وجود وحضورشان است که عرضه می شود ومی ميرد.

شکستن وعبور از معيار های جاری زبان ورسيدن به فرم ومعيار تازه نيازمند شناخت، تسلط زبانی ورسيدن به معنا ومفهوم وحسهای مفهومی تازه وديگر است که قالب و  فرم تازه وديگری می خواهد. وقتی از فرم سخن می گوييم بايد دو جنبه ويا وجه آن را در نظر بگيريم وجه وشکل ظاهری آن که در نوشتار وتغيير واژگان وکاربرد آنها وغيره روی می دهد.  وجه و  فرم  درونی که ازساختار  دگرگون شده درون اثر بر ميخيز وبراثردگرگونی معنايی وحسی،   بر لحن ، موسيقی طبيعی برخواسته از کارکرد آوايی وهمنشينی واژگان تاثير گذاشته وکل هستی اثررا تحت تاثير قرار می دهد  واين تغيير وتازگی فرم نمايان شده در محيط نيز تاثير گذاشته وهمه را در برخورد درگير خود می کند و برای همين است که بسياری از آثار در ذهن و جان ما بسر می برند وما نمی توانيم آنها را دور بريزيم  چرا که جز ما ، حيات ما وفرهنگ ماهستند . همان رکن مهم که در رسالت هنرمند ، نويسنده وشاعر تعريف ميشود.يعنی با آفرينش هنری  فرهنگ آفرينی می کند وجهان را تغيير می دهد، دنيای نو می سازد وبرای ساختن جامعه ودنيای نو نياز به گذر وعبور از خيلی چيزها است

ومن به شما می انديشم به همه.   لبخندتان را می خواهم که زندگيست . آينده وشعر . پيروز باشيد .

     اسماعيل يوردشاهيان (اورميا)

  25/ 9 /1385

اگر مايليد نظرتان را براي نويسنده در باره اين نقد  بنويسيد،‌ « اينجا را كليك كنيد »
 

   

 

 

 

 

 


 
 

 Copyright © 2006  . All rights reseved  Design by Narmin.sh