>>رای و رعنا

 
رآي و رعنا
( عشق در روزهاي نيامده )


1. اگر بگويم كه هنوز هم به او فكر مي كنم دروغ نگفته ام . حقيقت اين است كه زندگي من هميشه در فاصله دو ياد و دو اتفاق وخاطره گذشت. مثل طنين صدايي كه از گذشته در ذهن آدمي هست وبا آدمي می ماند و يا مثل زخم عشقي كه هميشه در سينه ي مان آن را با خود حمل ميكنيم و به هر جا مي بريم . من تمام اين ها را از گذشته ي دور با خود دارم و دوست ندارم كه آنها را دور بريزم وفراموش كنم وبراي همين اگر بگويم كه هنوز هم به او فكر مي كنم دروغ نگفته ام :
ای کاش آدمی را توان آن بودکه در سرنوشت وپايان خودر ا انتخاب می کرد و می ديد
اين جملات را در آخرين ديدارمان او برايم گفت و در صفحه ء آخر دفترچه يادداشتم بعنوان ياد وخاطره نوشت . درست بيست و چهار سال پيش در روز پايان دانشکده در خيابان باريک وکوتاه شرقی دانشگاه تهران . همراه با چند تن از دوستان وهمکلاسيها در سايه درختان کاج روی چند پله ء کوتاه در شرقی ساختمان دانشکده هنرهاي زيبا نشسته بوديم . درس دانشکده تمام شده يعنی فارغ التحصيل شده بوديم و او برای خدا حافظی آمده بود. خانواده اش به امريکا مهاجرت می کردند و او نا گزير بود که همراه آنها برود . نوشت و بلند شد و با چشمان اشک آلود خدا حافظی کرد وگفت : ای کاش تو هم می آمدی .
می دانست که نمی توانم و برای همين گفت : هميشه هر لحظه به يادم خواهد بود .
گفت و نگاه عميق پر از عشق وحرفهای ناگفته اش را در نگاه وصورتم دوخت وبعد برگشت واز همه خداحافظی کرد و رفت . با اينکه اواخر تابستان بود نمی دانم وهرگز نفهميدم و ندانستم . چرا آن روز باد آن همه سرد می وزيد..
بعد از گذشت سالها اکنون من کنار ديوار کوتاه خانه اش ايستاده ام وحرکت تابوت اوراکه بر دوش جميعت اندک آشنايان وهمسايه های او حمل می شود بدرقه می کنم . او را نزديک همان جايی که هميشه هر روز صبحها وعصرها قدم می زد و طلوع وغروب آفتاب را تماشا می کرد و گاه می نشست وچشم به دريا چه می دوخت پای کوه نزديک ساحل رو به دريا چه دفن خواهند کرد . اين پايان او ست . اما هرگز آن را انتخاب نكرد و نديد .
اين جمعيت اندک زن ومرد جوان که تابوت اورا حمل و همراهی می کنند از گذشته او چيزی نمی دانند . ازچند سال پيش که ساکن شهر و زداگاه من اروميه شد و در شهرک ساحلی دريا خانه ای خريد و ماوا گزيد مردم شهرك ساحلي اورا به خاطر نقاش بودنش شناختند . زنی نقاش اما کور که فقط سايه روشنی از اشيا ء را با چشم راستش می ديد . هميشه عينکی سياه به چشم داشت تا زخم چشمهايش جلوه نکنند وکسی نبيند. هميشه در ساحل درياچه شور قدم می زد وبه افق دور درياچه چشم می دوخت وبلورها ی نمک وپر پرندگان را جمع می کرد و سوژه وموضوع تمام تابلوهايش از پرنده وبلورهای نمک وموجهای آشفته با کف سفيد دريا با آسمانی آبی بنفش ومردی مرده در درون آب با چشمانی باز که سويه نگاه آنهامعلوم نبود اما آغشته از حسرت وغم بود .
بعد از سالها که به زادگاهم بر گشتم . همه جا در بسياري از محافل صحبت از او بود . اما از زندگی اندوهبار وپراز رمز و راز او كسي چيزي نمي دانست . فقط همه كنجكاو بودند .زنی نقاش اما کور که هميشه در ساحل قدم می زند ومنتظر است .
حقيقت اين است كه بعد از خداحافظی درآن روز پايانی دانشکده ورفتن او همراه خانواده اش به امريکا من هم ناگزير به دنبال سرنوشت و فصل تازه زندگي خود رفتم و بعداز گذراندن حوادث وغربت هاي بسيار بالاخره خسته وتنها به زادهگاهم برگشتم و در خانه قديمي اجداديم كه به ارث برده بودم مسكن گزيدم . زندگيم در تنهايی بنوشتن وکار می گذشت وهر چندگاه برای تکرار خاطره پدرم به ساحل درياچه به آن مهمانخانهء ساحلی قديمي می رفتم وشب وروزی را در آنجا به تکرار خاطره ها و نوشتن وگاه به قايقرانی می گذراندم.
هر گز فراموش نمی کنم بعداز گذشت سالها که دقيق تر اگر بتوانم بگويم حدود سيزده سال در صبح روزی که وارد آن مهمانخانه ساحلی شدم همه نگاه ها را بسمت محوطه باز سبز مهمانخانه و به او ديدم . وقتی از ايوار پير از وضع درياچه و ساحل پرسيدم و گفتم که براي ديدن پرنده ها می خواهم به جزيره نزديک ساحل بروم گفت .:
- اصلا خوب نيست بايد تا فردا منتظر بمانی مثل آن خانم نقاش که منتظر است
نگاهي به سمت محوطه باز مهمانخانه انداختم و بعد كليد اطاق شماره هشت راكه هميشه در آن اقامت مي گزيدم از ايوار پير كه آماده كرده ودر دست نگهداشته بود گرفته وبه طبقه دوم مهمانخانه رفتم بعداز قرار دادن كيف وسائلم در اطاق براي نوشيدن چاي وقدم زدن در ساحل پائين آمده و به محوطهء سبز وپر درخت مهمانخانه كه در آن وقت نزديك ظهر اكثر مسافرها براي نوشيدن چاي وقهوه وگفتگو به آنجا مي آمدند رفتم اما وقتي وارد آنجا شدم او را آنجا ديدم در سمت راست محوط نزديك پنجره زير درخت ياسمن روي صندلي چوبي نشسته مشغول نقاشي بود .نمي توانستم آن چه را كه مي بينم باور كنم . باور کردنش برايم مشکل بود حالم دگرگون شده بود. قلبم بشدت مي زد. براي لحظه ها همان جا كنار در ايستادم و اورا از دور تماشا كردم. بايد مي پذيرفتم ، اين حقيقت داشت او آنجا بود . آنجا در گوشهء محوطه روي نيمكتي زير درخت ياسمن نشسته و مشغول نقاشي بود .. عينكي سياه به چشم داشت ، پيراهني سفيد به تن و روسري نازك صورتي رنگي كه به پشت انداخته ودور گردنش گره زده بود . مي دانستم كه نقاش است اما نمي دانستم كه كور شده است واز حوادث واتفاق ومسائلي كه در زندگي براي او روي داده بود خبر نداشتم . ديدن او بعد از سالها در آن جا در آن مهمانخانه ي ساحلي دور افتاده باور كردني نبود . او نقاش بود و من به واسطه نقاشيهايش با او آشنا شده بودم .يعني بيست واندي سال پيش همان سالي كه تازه وارد دانشكده شده بوديم . اجازه بدهيد به آن روزها وسالها برگردم . من بايد همه چيز را تعريف كنم . همه را بايد بنويسم وشرح دهم :
اواخر پاييز سال 1353 ترم اول دانشكده بود كه آگهي نمايشگاه نقاشي در نگار خانه نزديك دانشگاه را ديدم .تازه از يك شهر كوچك و دور به پايتخت آمده بودم . شاعر بودم باذهني جستجوگر وتشنه هنرو فضا هاي ديگر .عصر بود كه بعد از پايان درس به نگارخانه رفتم . وقتي در تالار نگار خانه اورا از دور ديدم فهميدم كه نقاش اوست ، هم كلاسي من كه ساعات بسياري را كنار هم در درس يك استاد نشسته بوديم بي آن كه با هم آشنا و حتی حرفي زده باشيم . او دختري زيبا بود . قامتی باريک وبلند و صورتي نسبتا گرد استخواني داشت با گونه هاي برجسته و موهاي خرمايي تيره وچشماني گيرا و سبز به رنگ برگ كه وقتي نگاهت مي كرد نمي توانستي از تاثير نگاهش چشم برداري و رها شوي . بايد اعتراف كنم آن لحظه كه در نگارخانه با او روبرو شدم براي لحظاتي دست وپايم را گم كرده بودم . لب و دهانم خشك شده بود وقادر به حرف زدن نبودم . براي همين با خم كردن سر و اداي احترامي ناشيانه به سمت تابلوها رفته و سعي كردم خود را مشغول تماشاي تابلو ها نشان دهم و تظاهر به اين كردم كه اورا نشناختم. تمام تابلوهايش آبرنگ بودند . رنگهاي سرد در فضاي آبستره ، حركتي از مه وآب وباد كه گويي تا ابديت در جريان بودند . انگار موسيقي خفته اي از دل فضاي آبي بنفش و سفيد و خاكستري با اندك نور زرد جاري در عرصه ي تابلو ها چون آفتاب مرده ي پاييزي در ميان برگها ي بي رنگ و كوچه هاي خالي ومردماني با چهره ها و صورتكهاي مات و غمگين جاري ودر گذر دميده بود انگار نور در دنياي تابلوهاي او مثل عشق ودوست داشتن يك آن بود وديگر نه. من اين را در نگاه وحرفهاي او وبعدها در صداي او وچهره ي خسته اش يافتم . انگار مي دانست كه در زندگي يك بار اتفاق مي افتد . هم چنان كه در زندگي ما اتفاق افتاد و مرا به پرستش وپرسش و اورا به جستجو و انتظار برد . باور كنيد احساساتي نشده ام و شاعرانه حرف نمي زنم . از چيزي و مسئله اي مي گويم كه حقيقت زندگي همه ي ماست . زندگي من و او وهمه ي ما و همين مسئله هميشه مرا از او دور واو را در انتظار نگهداشت و زندگي من در فاصله دو ياد و دو حس وعشق گذشت .
گفتم با او در تالار نگارخانه آشنا شدم در صورتي كه او هم كلاسي وهم دانشكده ي من بود و من با او بارها در سر كلاس ومحيط دانشكده روبرو شده وگاه در يك كلاس كنار هم در درس يك استاد نشسته بوديم . او دختري زيبا بود ومن هميشه آرزو داشتم در يك موقعيت مناسب با او بيشتر آشنا شوم .
وقتي طنين آرام صدايش را كه هنوز هم در گوش من انعكاس دارد از پشت سر شنيدم كه .گفت :
- عجب پس شما هم به نقاشي علاقمند هستيد .
تمام تنم لرزيد . بر گشتم ديدم با همان وقار هميشگي لبخند به لب كنارم ايستاده . با كمي مكث در حالي كه تغيير حالت وچهره ونگاهم مشخص بود . به خودم مسلط شده گفتم :
- بله ، تبريك مي گويم ، خوشحالم و افتخار مي كنم كه با شما هم دانشكده و همكلاسي هستم . كارهايتان بي نظيرند.
لبخند زد وگفت:
- بي نظير كه نه ، شما لطف داريد . كارهايي هستند كه من بعنوان اثر خودم قبولشان دارم . از ميان خيلي از تابلو ها انتخابشان كرده ام . به خاطر آن چيز و آن قسمتي از من كه در درونشان است .
گفتم : مثل حس بودن كه هست وآدم احساسش مي كند
گفت : دقيقا مثل همان حسي كه داشتم و احساس مي كنم هميشه در
درون آنها هست وجريان دارد .
گفتم : بله همين طوره .
گفت : نكند شما هم نقاش هستيد .
گفتم : نه نقاش نيستم .گاه گاهي يه چيزهايي مي كشم اما نه مثل شما
من براي خودم كار ميكنم .
گفت : چقدر خوب . فكر مي كردم فقط شعر مي گوييدو مي نويسيد
گفتم : شعر گفتنم را از كجا مي دانيد ؟
گفت : همه مي دانند خيلي دلم مي خواهد روزي شعرهايتان را با صدای
خودتان بشنوم .
خواستم چيزي بگويم نتوانستم . صدايم بر نيامد . لبهاي حشكيده ام را با زبانم تر كردم ، آب دهانم را قورت دادم و بعد گفتم :
- شايد ، شايد روزي .
پرسيد: خوب ، نقاشيهايم را چطور ديدي ؟
نگاهي به اطراف انداختم وبعد گفتم :
- همانطور كه قبلا گفتم خيلي خوبند ، همان كه خودتان گفتيديك حس ، يك زندگي در درون همه يشان است البته جدا از اين ها من از آن فضا ومفهوم درون سوژه تابلوهاتان خيلي لذت بردم .
لبخند زد گفت : آنها اتفاقي ست ، تفسير تماشاگري مثل شما ست
گفتم : بلي همين طوره اما فكر مي كنم همه چنين حس و فكر و
برداشت را داشته باشند
بعد در باره ي همه چيز با هم گفتگو كرديم واين آغاز آشنايي ما وتغيير زندگي من بود . از آن روز به بعد هميشه در كنار هم بوديم . در كلاس درس كنار هم مي نشستيم با هم به سينما ، تاتر و وديدار از نمايشگاه نقاشي در نگارخانه ها مي رفتيم و در بسياري از لحظه ها وساعات روز در محوطه دانشكده كنار هم روي نيمكت چوبي زير كاجها در خيابان خلوت وباريك شرقي مي نشستيم وگفتگو وحرف وخيالمان از همه چيز بود اما همه چيز در نهايت عشق بود وعشق لغت تنهايي بود كه در زبان ، ميان الفاظ وكلمه ها مي گشت ورنگ مي گرفت ودر زلال پاكي دوست داشتن شكل ديگري مي يافت وما را بهم پيوند می داد و ما اين پيوند وحس را در تمام ذرات وجودمان دريافته بوديم. روزها وسالها گذشت تا اين كه در سال آخر تحصيل دانشكده بود كه انفلاب روي داد و همه چيز ، تمام آهنگ جامعه ومتاثر از آن زندگی ما تغيير کرد وعوض شد و او در اثر همين تغيير ناخواسته وناگزير همراه خانواده اش به امريكا رفت .

 

123

     اگر اين موضوع  را خوانده‌ايد و مايليد نظرتان را براي نويسنده بنويسيد،‌ « اينجا را كليك كنيد »
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 


 Copyright © 2006  . All rights reseved  Design by Narmin.sh