>>سارا وتنهايي اروميا


سارا وتنهايي اروميا
داستان زندگي دختر کاه فروش
( سمانچي قزي)
رمان


فصل اول
زندان

1

آنها تورا مي کشند سارا ، آنها تورا مي کشند. همانطور که پدرت را کشتند ، مادرت را کشتند و همسرت را. روزي مي رسد سارا که آرزو خواهي کرد اي کاش به اين جا به اين سرزمين نيامده بودي هما نطور که پدرت آر مي کرد

اولجاي خاتون مي گفت و مي گريست وصداي گرفته وغمبارش در فضاي تيره ومرطوب انباري انعکاس مي يافت. صبح بود کمي مانده به ظهر. هوا گرفته وابري بود وباران ريِز مي باريد و همراه با ريزش باران دود غليظي فضاي اطراف کاروانسرا و ميدان مقابل آن را پر کرده بود. هراز چند گاه صداي زاري وفرياد وگلوله از ناحيه اي از شهر به گوش مي رسيد. سقف انباري که آنها را در آن زنداني کرده بودند کوتاه بود وسياه با تيرهاي چوبي کلفت و کهنه وتيرکهاي چوبي باريک وحصير دود گرفته ي سياه بر پشت که زير بار سنگين سقف تاب برداشته و خم شده بودند. انگار از تحمل بار سنگين ساليان دراز خسته بودند
سارا صداي اولجاي خاتون را شنيد. چشمانش را گشود وخيره به هر سو نگاه کرد. هواي تاريک و کم نور و نمور انباري دم کرده و نا مطبوع بود. دست بر بالش نهاد ونيم خيز شد و نشست.
تلي کنارش آمد و در حاليکه نوازشش مي کرد. گفت :
- بيدار شدي دخترم ؟ خدا را شکر
سارا نگاهي به اطراف انداخت و نگاهش که به نگاه يوسف خورد پرسيد:
- ما کجا هستيم ؟ مرا کي آورديد اين جا ؟ اينجا کجاست عمو؟
يوسف که نزديک در چوبي انباري کنار ديوار چمباتمه زده و چپق دود مي کرد گفت :
- ديروز ظهر دخترم. اين جا انباري کاروانسراست.تو را اين جا زنداني کرده اند. ما هم خواستيم کنار تو بمانيم.
سارا رو اندازي پشمي را که روي پاهايش کشيده بودند کنار نهاد وگره روسري آبي رنگش را باز کرد و روي شانه اش انداخت و گذاشت موهاي صاف قهوه اي روشن مايل به طلائيش روي شانه هايش بريزد. پيراهنش سفيد بود وبلند با حاشيه هاي مليله دوز آبي رنگ با يقيه ي سرخ چيندار زري دوزي شده. اورا روي ملافه اي سفيد که روي کاه ها پهن کرده بودند خوابانده بودند. به زحمت از جايش بلند شد. دو روز از زايمانش مي گذشت بچه اش را که نوزادي دختر بود کمي پائينتر از او در گهواره اي چوبي خوابانده بودند که اولجاي خاتون با پايش آن را آرام تکان مي داد. سارا احساس ضعف مي کرد. ناتوان شده بود. صورت گرد استخوانيش رنگ پريده و مهتابي بود اما باز لبخند مهربانش را برلب داشت. چشمان آبي موربش زير طاق کمان ابروان رنگ و حالتي از ضعف را با وجود درخشندگي با خود داشتند. تلي کمک کرد که از جايش بلند شود و به کنار پنجره ي کوچک انباري برود و بيرون را نگاه کند. جلو در انباري دو مرد مسلح مشغول نگهباني بودند وقتي متوجه او شدند کنجکاو با چشمان درشت اما ترس گرفته و حيا زده او را مي پائيدند. وسط ميدان جلو کاروانسرا تل آتشي دود گرفته مي سوخت. دسته اي از جيلو هاي آسوري همرا با سربازان روس وچند گرجي مسلح با سبيلهاي بلند آويخته و آشفته حال در حاليکه با صداي بلند حرف مي زدند به سمت غرب ميدان راه خروجي غربي شهر مي رفتند. چند سر باز روس نزديک درخت نارون کهنسال و بلند ميدان ايستاده به مردي که زيردرخت نارون نشسته بود نگاه مي کردند. در خت نارون شاخه هاي بلندش را به هرسو کشانده وگسترانده بود اما برگ نداشت بعضي از شاخه هايش در ميان دود ومه غليظ گم شده بودند. هوا گرفته و ابري بود وباران ريزمي باريد ومرد نشسته زير درخت نارون مشغول کوک سازي بود که در بغل داشت و دو اسب سياه نزديک در کاروانسرا ايستاده بودند.گويي منتظر کسي بودند. باد مي وزيد و همراه با وزش باد صداي ناله وانفجار گلوله و بهم خوردن سخت چيزي سنگين انگار سنگ برسنگ بگوش مي رسيد. صداها چنان بلند و مهيب بودندکه گويي چيزي مثل کوه داشت فرو مي ريخت و يک آن غرش سنگين انفجار وفروريختن سنگها چنان شديد وبلند ونزديک شد که تمام فضاي غم آلود صبحگاه کاروانسرا ومحيط اطراف آن را پوشاند. سارا ترسيده وهراسان برگشت و پرسيد : اين صدا ها از کجاست. ؟
تلي گفت :
- بيا اين طرف دخترم از هفت آسياب است. دارندآسيابها را خراب مي کنند.
يوسف زير لب غريد :
- آسيابهاي سنگي بزرگ را دارند خراب مي کنند.
اين مردم ديگر نبايد ناني براي خوردن داشته باشند.
اولجاي خاتون که روي صندلي شکسته اي نشسته و نگاه مات و غم گرفتهء پراز اشکش را به جايي نامعلوم دوخته بود. گويي بعداز کشته شدن پسر برادرش حال وروز خوشي نداشت. روسري سفيد گلدارش را روي صورتش کشيد و در حالي که به آرامي مي گريست ناليد :
- آسيابها مي سوزند ، آسيابها خراب مي شوند و ما زيرسنگهاي آسياب ها خرد خواهيم شد چه مي کند بگذار ملخهاوکرکسها در اين سرزمين ارومي زندگي کنند. بگذار دستهاو خنجرهايشان هميشه خونين بماند. اين توفان به اين زودي نخواهد خوابيد.. آخ سارا ، آخ سارا ، اي کاش هرگز به اينجا به اين سرزمين نيامده بودي. اي کاش پدرت تورا ازگرجستان نمي آورد. اي کاش اين همه پاک و خوب نبودي زيبايي ومهربانيت دشمن تو شدند سارا.
سارا گيج شده بود برگشت رفت مقابل اولجاي خاتون ايستاد و خم شد وپرسيد :
- آنها کي اند ؟ چرا مي خواهند مرا بکشند ؟
اولجاي خاتون روسريش را که پايين لغزيده و قسمتي از صورتش را پوشانده بود کنار زد. سرش را بلند کرد ونگاه پر از سوال و تشويشش را تو صورت سارا دوخت و متعجب وحيرت زده گفت :
- مگر نمي داني ؟
سارا گيج و مات گفت : نه
اولجاي خاتون گرفته ومتعجب ومتفکرانه سرش را پائين انداخت و گفت :
- خواهي دانست خيلي زود. فکرکن پدرت کي بود ، مادرت
کي بود؟ اصلا تو کي هستي سارا ؟
سارا قامت راست کرد و ايستاد. حرفها وسوالهاي اولجاي خاتون گيج وحيرانش کرده بودند.نمي دانست چه بايد بگويد و يا بکند. برگشت ناتوان نگاه غم گرفته و پراز تشويش و سوالش را در صورت يوسف و بعد تلي دوخت و بعد نگاهش را برگرفت و از پنجره به بيرون انداخت. مثل ساختماني بود که از درون فروريخته بود. آرام به کنار پنجره برگشت. دست بر ديوار نهاد که تعادلش را حفظ کند ونيفتد و در حاليکه مثل دوران کودکي همان دوراني که در دير به سر مي برد خود را در پناه ديوار پنجره قرار مي داد چشم به بيرون دوخت و زير لب با خود زمزمه مي کرد:
- من کي هستم؟ من کي هستم ؟
يک آن همه چيز ، تمام انديشه وآروزها وخواسته ها وتمام آدمها و اجسام واشيا محيط برايش محو ونابود شدند و حجم فشرده اي از تصاوير واشکال وخاطرات گذشته چون سيل گل آلود بر مغز و خاطره اش هجوم آوردند واو مبهوت وحيران با احساسي آميخته از شرم وترس خود را مي کاويد. ذهنش را و بودنش را و مرتب زير لب تکرار مي کرد :
- من کي هستم ؟من کي هستم ؟
از مادرش ( سارو ) هيچ ياد و خاطره اي در ذهن نداشت جز صليبي زمرّدين وقديمي که نشان مقدس وارثتي خانواده مادرش بودکه بعد از مرگ مادرش به او رسيده بود. به او گفته بودند که چند روز بعداز تولد او مادرش سارو در اثر تب زايمان درگذشته است و او تا شش سالگي ميان خانواده مادريش نزد پدر ومادر بزرگش بود و آنها بعد ها اورا براي تربيت مذهبي به دير سپردند و در دير بود که خواهران روحاني در کنار آموزش مسائل ديني هميشه با تاکيد به او مي آموختند که انتخاب شده واز مادري مقدس است و بايد وظيفهّ تقدسي خود را که مقدر شده است در راه دين مسيح انجام دهد. اما او هرگز نفمهميد وندانست که وظيفه مقدر شدة مذهبي او چيست و چه هست !؟ فقط اين را دانسته و بعد ها از پدرش هم آموخته وياد گرفته بودکه همه را دوست بدارد و با همه مهربان باشد واو اکنون با اين همه جنگ وکشتار باز همه چيز وهمه خدمتها را در مهرباني و دوست داشتن مردم مي ديد. راستي او کي بود ؟
- بيشترين وبهترين خاطراتش را از پدرش داشت. اگرچه مدت زيادي در کنار او به سر نبرده بود حتا تا شش سالگي هر گز اورا نديده بود. وهرگز کسي از پدرش با او صحبت نکرده بود جز مادر بزرگش که هنگام مرگ اورا فراخواند وگفت که او فرزند مردي از اهالي اروميه آذربايجان ايران است ونشانه هايي از او داد وگفت که او حق نداشته عاشق مادرت سارو شود وبراي همين حق ندارد که تو را ببيند و تو نبايد اورا ببيني حتا اگر هم بديدنت بيايد.
سارا آن روز از حرفهاي مادر بزرگش چيزي نفميد ولي بعداز گذشت چند سال يک روز در دير بود که پدر روحاني او را به نمازخانه دير خواست و مرد نسبتا جوان خوش رو وخوش لباسي را به او معرفي کرد وگفت :
? دخترم خداوند خواسته که تو پدرت را ببيني و بشناسي. اين مرد جوان پدر توست و خداوند بهتر مي داند که من تنها شاهد تولد تو ودرد اشک مادرت ورنجهاي پدرت يعني اين مرد بوده ام.
آن روز پدرش براي او يک جفت کفش با پيراهني بلند وبسته اي شکلات وکمي پول آورده بود که پدر روحاني پول را گرفت ودر صندوق کليسا گذاشت. از آن روز به بعد هر چند گاه پدرش با کمک کشيش درنمازخانه دير به ديدن او مي آمد تا اين يک روز عصر پدر روحاني در حاليکه مراقب بود کسي متوجه نشود ازاوخواست که لباس ووسائلش را بردارد و همراه پدرش برود. سارا خاطرش آمد که فقط تعداد کمي از کتابهايش را همراه با عروسکش برداشت. عروسکي که مادر بزرگش برايش خريده بود واز کودکي هر شب در تنهايي هنگام خواب آن را بغل مي کرد ومي خوابيد اگر چه دردير داشتن وبغل کردن عروسک قدغن بود ولي سارا آن را هميشه با خود داشت. هنگام خدا حافظي کشيش پير ضمن دعا گفت برو فرزندم بهتره که همراه پدرت بروي. شايد تو به اين جا تعلق نداري واگر هم انتخاب شده اي. هر جا باشي کاري را که بايد انجام دهي انجام خواهي داد. چه بهتر که در خارج از کليسا باشي. مثل مسيح ومريم مقدس وشايد تقدير تو همينه. برو خداوند نگهدار تو باشد.
سارا خوب خاطر ش بود که وقتي همراه پدرش بعد از گذاشتن ازپله هاي باريک ودالاني سرد از در کوچک وپشتي نمازخانه که در گوشه سمت راست و قسمت بيروني دير قرار داشت بيرون آمدند دو اسب سياه زين شده در فاصله کمي از در منتظر آنها بودندن. اسبهايي بلند وتنومند که آنها را از تفليس به اروميه آوردند. همان اسبهاي سياه ومهربان که با وجود جنگ در اثرحمله ء روسها وجيلوها تا زمان دستگيري او هميشه در اصطبل ويا در حياط کاروانسرا منتظر او وحبه هاي قندي بودند که او هميشه هنگام نوازش وتيمار آنها قبل از سواري در کف دستانش نهاده وبه آنها مي داد و هميشه هنگام سواري يکي از آنها ، جفت ديگر را مراقبت مي کرد و همراه آنها مي آمد براي همين سارا در شهر معروف به دختر اسب سوار صاحب دو اسب سياه معروف شده بود وبسياري هم در شهر ديده بودند که سارا کودکان وزناني را که علاقه به سواري داشتند بخصوص کودکان معلول و افليج را که توان راه رفتن نداشتند سواراسبها مي کرد وبا خود بگردش مي برد وهمين مهرباني ودوستي با مردم وزيبايي خيال انگيز اوبود که سارا را معروف ومحبوب اهالي شهر کرده بود. سارا انديشيد که اکنون اسبها کجا هستند؟ ياد اسبها وسرنوشت آنها وبعد ياد پدرش وکشته شدن او سارا از خود ربود. مي خواست بداند چرا پدرش را کشتند ؟ آنها کي بودند؟ چه کساني آنها را فرستاده بودند ؟ و اسبها آن دو اسب سياه چه شدند؟ نگاهش راکه پراز پرسش و اندوه بود از پنجره گرفت ودر چشم ونگاه تک تک آنها دوخت، سرش گيج مي رفت ضعيف وفرتوت شده بود. خواست به جايي که خوابيده بود برگردد تعادلش را از دست داد و دست بر ديوار نهاد که نيفتد. تلي شتابان کنارش آمد و نگران پرسيد : --
- حالت خوبه ؟
وبعد گفت : بيا دخترم بهتره که استراحت بکني.
ودر حالي که دست بر پشت وبازوي او مي نهاد کمک کرد که سارا به جاي خوابش بر گشته ودر رختخوابش دراز بکشد. تلي وقتي دست بر بازوي راست سارا نهاد. سارا از سر حس درد دست وبازويش را جمع کرد و تلي جاي زخم را که هنوز به شکل بر جسته بر بازوي راست سارا مانده بود لمس کرد وبعد از خوابدن سارا که مدام زير لب مي گفت و مي پرسيد :
- من کي هستم !؟ ، آنها چه شدند؟
بر گشت رو به روي شوهرش يوسف کنار بستر سارا نشست ونگاهش را در نگاه يوسف دوخت. خاطرش آمد که ده سال پيش آن شب که سارا را به بغلش دادند بازوي راست سارا زخمي وخونين بود. تلي آهي کشيد وچشمانش را بست :
بيرون باد توفان مي کرد. در قطره ها باران مي توفيد آنها را در هر سو مي پراکند ومثل سنگ ريزه به هر چيز مي کوبيد. همراه با توفان باد و باران غرش انفجار هاي مهيب و شکستن وخرد شدن چيزي سنگين به گوش مي رسيد
. يادش آمد آن شب نيز باران مي باريد. هوا توفاني و سرد ومه گرفته بود. همراه با غرش رعد ، باد تند مي توفيد و توفان بپا مي کرد. او آن شب مثل شبهاي ديگر خسته از کار ودلتنگ از تنهايي کنار پنجره نزديک آتشدان نشسته بود ودکمة پيراهن شوهرش يوسف را مي دوخت. پسرش يعقوب سالها بود که آنها وشهر وديارشان را ترک کرده ورفته بود. هر وقت از شوهرش يوسف مي پرسيد. جوابش فقط اين بود رفته ايروان از آن جا به تفليس خواهد رفت. تلي از تفليس خاطره وياد خوشي نداشت. مردمان آن جا را خشن مي دانست ومي ترسيد وبراي همين وقتي از شوهرش مي پرسيد که چرا گذاشتي به تفليس برود. صداي يوسف بلند مي شد :
- در تفليس آشنا هست زن ، کمکش مي کنند جا ومکانش مي دهند. کار برايش جور مي کنند. خدا را شکرکن که رفت. اگر مانده بود. معلوم نبود چه مي شد ؟ چه بر سرش مي آمد.؟
تلي از صداي رعد وبرق اگر چه مي ترسيد اما از صداي باران خوشش مي آمد. دوست داشت که هم چنان مدام ببارد. لا اقل از صداي گلوله وآه و زاري مردمان وکشته وتاراج شدگان که بهتر بود. آن شب شوهرش يوسف خسته تر از شبهاي پيشين کنار آتشدان نشسته سرش بر پشتي غلتيده وخوابش برده بود. هميشه دير وقت مي آمد کارش با آمدن سپاه روسها وتصرف شهر توسط آنها وبعد شورش جيلو هاي آسوري سخت و سنگين و دشوار وبي مزد شده بود. حال تنها در آمدش از اندک مسافران بخصوص مسافران غريب وخارجي بودکه همراه آمبولانس لژيون فرانسويها از اول بهار به اروميه آمده بودند. تعدادشان زياد نبود سه فرانسوي يک سوئدي ودو فنلاندي با چند تاجر گرجي وترک که در عمارت شمالي داخل کاروانسرا در قسمت اعيان نشين اقامت داشتند. تلي در انجام کارهاي آن جا به يوسف کمک مي کرد يعني نظافت اطاقها ، شستن وتعويض ملافه ها وآماده نمودن صبحانه وناهار وشام مسافرها را انجام مي داد. تمام آن کارهايي که در گذشته شاگرد يوسف سرگيس و زنش دورا انجام مي دادند اما سرگيس به جيلوها پيوسته وصاحب منصب شده ششلول بسته بود. سوار بر اسب در فرماندهي دسته هاي بزرگ جيلو در شهر گشت مي زد وهراز چندگاه به کاروانسرا ويوسف سري مي زد وچاي مي نوشيد و استراحتي مي کرد و از يوسف مي خواست که نگران نباشد اگر مشکلي پيش آمد اورا خبر کند. يوسف که اکنون براي گذران زندگي ناگزير بود آهنگري هم بکند خوشحال بود که لااقل اورا دارد اما جيلو هاي ديگر وسربازان روس که براي تعمير تسمة تفنگ وتعويض نعل اسبهايشان مي آمدند. نه تنها پول نمي دادند بلکه بد رفتاري هم مي کردند. تنها شکر يوسف اين بود که زنده اند ، کاري به کار او و خانواده و کسب وکار او ندارند. خانه وکاروانسرا را تاراج نمي کنند. البته مي شد حدث زد که به خاطر قرار گرفتن کاروانسرا با ميهمانخانة نسبتا مناسبش در ميدان نزديک بازار شهر که اکنون تنها ميهمانخانه شهربود. خواستة براين است که ميهمانخانه هم چنان فعال ودر امنيت و آرامش باشد هم چنين وجود همين کاروانسر محل خوبي براي فعاليت پنهاني وتماس با تعدادي از مبارزين ملي وآزاديخواه بود که در کاروانسر قرار ملاقات مي گذاشتند ، اسلحه رد وبدل مي کردند واسيران فراري را جا وپناه مي دادند. نقش و فعاليت اصلي يوسف وتلي در همکاري با مبارزين آزاديخواه همين مسائل بود. تلي بسيار ديده بود که يوسف به همرا ه چند نفر ديگر پنهاني اسيران فراري را به اصطبل کاروانسرا مي آوردند. با وسائل آهنگري زنجيرهاي پايشان باز و بعداز تعويض لباس آنها و پوشاندن لباسهاي مبدل صبح زود به همراه مسافرين که عازم شهرهاي ديگر ويا روستا ها بودند ويا از طريق و راه هاي ديگر فراري مي دادندن. تلي هم گاه با آنها همکار مي کرد و در نقش يکي از بستگان اسير همراه با آنها ازسرناچاري اسير فراري را کفن کرده و درون تابوتي در ارابه قرار داده و او گريان و نالان کنار تابوت در ارابه نشسته وبراي دفن کردن به گورستان خارج شهر برده ودر طول راه ويا درگورستان اسير رافراري داده بودند.
باران سرد مي باريد و در آن هنگام شب جز صداي ريزش وآواز ناودانها هيچ صداي ديگري نبود نه غرش رعدي نه عوعوي سگي ونه صداي پاي رهگذري ، سکوتي سنگين با تيرگي عميق شب بر همه جا نشسته بود. انگار همه در خواب بودند و همه جا خيس از باران. گاه گاهي اگر برقي مي درخشيد از دورها بود از آن سوي کوهستان پشت شهيدان که آسمان را در سياهي بي انتهايش خطي آتشين و پر نور مي کشيد وهمه جا را براي يک آن پوشيده از نور مي کرد و بعد صداي غرشي از دور دست همه جا را فرا مي گرفت. تلي کنار آتشدان همانطور که مشغول دوخت ودوز بود وبه صداي باران گوش سپرده و در روياي خود گم بود صدايي شنيد. احساس کرد که در را مي زنند. دست از دوختن بر داشت. حواسش را جمع کرد ونفسش را حبس کمي ترسيده بود در آن وقت شب کي مي توانست باشد و اين صدا ي چي بود؟ که دو باره صداهايي را شنيد. صداي نفسها وحرکت اسب وکوبيده شدن چيزي مثل پا بر در وصداي ضعيف وخستة مردي را که او وشوهرش را صدا مي زد. بلند شد کنار پنجره رفت اما جز صداي باران و آواز ناودانها صداي ديگري نبود. بر گشت ونشست و سعي کرد خود را مشغول دوخت دوز کند که باز دو باره صدايي شنيد. دو باره بلند شد ودم پنجره رفت. اين بار صداي در را خوب شنيد. کسي انگار با پا در را مي کوبيد. بخار پنجره را پاک کرد و چشم به بيرون دوخت. اما جز سياهي شب چيزي به نظرش نرسيد. در کاروانسرا بلند بود و به زحمت مي شد از بالاي آن ميدانگاه را ديد. بارديگر صداي ماغ وحرکت اسبها را شنيد. و بعد صداي خسته وضعيف مردي که او وشوهرش را صدا مي زد. صدا انگار از دوردست مي آمد. بر گشت به هراس گفت : -
- يوسف ، يوسف صداي در ، در را مي زنند
يوسف که کنار آتشدان خوابش برده بود. يکه خورد و هراسان چشم گشود و گفت چي !؟
تلي گفت : کساني پشت درند با اسب آمده اند.
يوسف بلند شدکنار پنجره رفت ، بخار خيس پنجره را پاک کرد و پيشانيش را به شيشه چسباند و چشم به سياهي شب دوخت اما چيزي نديد. تنش مي لرزيد ، آوازهاي دردناک دوباره در وجودش جان گرفته بودند. کنار پنجره نشست سرش را در ميان دستانش گرفت. تلي کنارش آمد و پرسيد : چه شده ؟
يوسف زير لب زمزمه کرد : مي ترسم
تلي به گريه گفت : من هم مي ترسم
يوسف سرش را به ديوار تکيه داد وچشمانش را بست و به خوابي که ديده بود انديشيد. فضا وتصاوير خوابش برذهن و جان وتنش رخنه کرده و هنوز با او بودند. خوابي که تمام حوادث هر لحظه اش با او بود و از برابر ديدگانش مي گذشتند. چشمانش را بست تا از آنها رها شود اما. ، روياهاي مظطربش با تصاوير ممنقلب و مه آلود دو باره در وجودش ودر برابر ديدگانش جان گرفتند :
بادهاي سرد در وزشي بي امان ، گوزنها وهجوم ملخها در مه سرد ومردي زخمي با بالاپوشي تيره با دو اسب سياه که به همراه يوسف دنبال جايي سرپناهي مي گشت وآن گاه گروه گروه سالداتهاي روس همراه باشورشيان جنگجوي جيلو بودند با قيافه هاي خشن ، در لباسهاي کثيف وتيره وقمه وتفنگهاي آوييخه از شانه وکمر، از ميان بخار زرد وآبي بر مي آمدند پاشنه هاي پوتين هاي بلند وگلي خود را بر سر وصورت آن مردزخمي و او مي نهادند و مي گذشتند و در حاليکه به خشم آواز مي خواندند ومي خنديدند در سوي ديگر ميدان جمع شده و به طرفها آنها که به ديوار ودر کاروانسر چسبيده وبه دنبال جان پناهي مي گشتند شليک مي کردند. از هر سو و همه سوي اروميه صداي گلوله مي آمد. از توپراق قلعه از دروازه عسگرخان ، از دروازة يوردشاه از وسط بازار، از کوه سير ، از شهرچاي ، از وسط دريا از همه جا گلوله هاي آتشيني که در هوا صفير مي کشيدند و بعد مبدل به قطرات باران سرخ مي شدند وبر سر وروي او وآن مرد زخمي مي ريختند. همه جاي يوسف سرخ وخونين شده بود. دست به سر وصورتش مي کشيد تمام تنش مي سوخت ، همه جايش زخم بود. دستهايش ، شکمش ، پاهايش وصورت ولبهايش ، قادر نبود حرف بزند. صدا در گلويش گره خورده بود. نفسش در نمي آمد داشت خفه مي شد. مي ديد خانه اش راآتش زده اند و چند جيلو به همراه سالداتهاي روس از گيسوان زنش تلي گرفته کشان کشان اورا به ميان آتش فروزان و شعله ور وسط ميدان مي کشند.از خشم و اظطراب مي سوخت. اما ناتوان از انجام هرکاري بود. نمي توانست حرکتي بکند.مي خواست فرياد بکشد نمي توانست.مي خواست بگويد که او اين جاست ، زنده است. اما صدايش بر نمي آمد. فقط دو تا اسب دو تا اسب سياه رنگ با قامتهاي استوار از مقابلش عبور مي کردند. اسبها خيس بودند و از دهانشان کف خونين بر زمين مي ريخت. اسبها ماغ مي کشيدند وبخاري سرخ در هوا مي لرزيد. اسبها زخمي بودند.
تلي وحشت زده از حال بي قرار يوسف چشم به صورت او دوخته بود. يوسف خيس عرق به ديوار تکيه داده بود و مي لرزيد بعد از چند لحظه يک آن گويي چيزي در درونش فرو ريخت. چشمانش را گشود ونگاه ترس خورده اش را به تلي دوخت و گفت : من در را باز مي کنم.
بعد کمي تامل کرد ونگاهش را از نگاه تلي برگرفت. در زندگي تمام کسش ، رفيق وهمدمش ، عشق ومرادش تلي بود. نمي دانست چگونه ترس و وحشتش را از خواب تلخ وناگوارش برا ي اوبگويد وتشريح کند. بلند شد وبه طرف پستو رفت ، درش را گشود وپرده را کنار زد و پوستين بلندش را به دوشش انداخت و تفنگش را در دست چپ زير پوستين قايم نمود و در حالي که به طرف در اطاق مي رفت ، قمة نسبتا بلندي را که دستة استخواني سياه رنگي داشت ازجعبة چوبي رو طاقچه برداشت و به طرف تلي گرفت.
تلي با نگاهي پر از ترس و التماس پرسيد :
- حالا چه بايد کرد؟
يوسف گفت :
- بايد در را باز کرد. شايد مسافر ويا فرد وامانده و بيکس وبي پناهي باشد.اما اگر جيلو ها وسالداتهاي روس بودند. من سعي مي کنم مقابلشان بايستم ومقابله کنم و اگر نتوانستم نگذار دستشان به تو برسد. خودت را راحت کن. اين قمه تيز وبرنده است تازه جلاش داده ام کافيست نوک قمه را در سينه ات فروکني.
تلي در حاليکه چشمان پر از اشکش را در صورت لاغر واستخواني شوهرش دوخته بود قامتش مثل کتاب تا و وسط اتاق روي گليم پهن شد.گفت : - من نمي توانم
يوسف بغض گرفته گفت :
= بايد بتواني شايد اين چنين بهتر باشد. مي دانم که خيلي سخت است اما مجبوريم. به ما ياد داده اند که بميريم.
بغض نگذاشت ديگر چيزي بگويد. حرفش را بريد نگاهي غم آلود به تلي انداخت و بعد در را گشود و از پله ها پائين رفت و فانوس را از طاقچة کنار در بر داشت و در را گشود ، وارد حياط کاروانسرا شد. بيرون خاموشي غريبي همراه با سياهي غليظ خيس شب بر همه جا نشسته بود.تنها صداي بارش باران بود و زوزة خيف باد وصداي نفسهاي اسب که گاه به گاه به گوش مي رسيد. يوسف يقة بالا پوشش را بالا زد و کلاهش را در سرش مرتب کرد ولبة آن را پائين آورد که خيس نشود و در حاليکه گامهايش را بلند وتند بر مي داشت از حياط گذشت وارد پيش درگاهي سرپوشيدة کاروانسرا شد و پشت در چوبي و بلند وبزرگ کاروانسرا به کوش ايستاد. اينک ديگر صداي نفسها وتکان وحرکت اسبها را به خوبي مي شنيد. فکرکرد چه کساني مي توانند پشت در باشند و براي چه آمده اند ؟ در اين وقت شب ، در اين باران ، مسافر ! نه. نه نمي توانند مسافر باشند. يک لحظ فکر کرد که برود ابراهيم بيک و حکيم اسحاق را خبر کند. که صداي ضعيف وخستة مردي را که اورا مي خواند همراه با صداي حرکت اسبها شنيد. صداي خستة مرد ، ترس وترديدش را به هم زد. کلون را از پشت در بلند کاروانسرا بر داشت. تنش را به لنگة راست تکيه داد ولنگة چپ در کاروانسر را گشود و بيرون رفت وفانوس را بالا گرفت. در سياهي غليظ محوطة مقابل در کاروانسرا زير باران فقط دوتا اسب بود. دو تا اسب سياه. بر گردة يکيشان بار بود و برگردة ديگري سواري با بالاپوش چرمي سياه خيس وبا سر افتاده برسينه وخاموش. اسبها خسته وخيس بودند و قطرات باران از صورت ويالهايشان مي چکيد. انگار مسافتي طولاني را يک سر به تاخت آمده بودند. همراه با بخار باران که از تنشان بر مي خاست. بخاري سفيد از منخرينشان بيرون مي زد و بي تاب سرشان را به هر طرف مي جنباندند و همرا با قطرات باران ، قطرات خون از زير بالا پوش سوار به زمين مي چکيد.
يوسف پيش رفت وفانوس را بالا در برابر صورت مرد سوار گرفت. صورت مرد لاغر وتکيده بود و شيار زخمي کهنه بر گونة راستش هويدا بود که حتا انبوه ريش مجعد وقهوة تيره اش آن را نپوشانده بود. يوسف احساس کرد که سوار آشناست با ترديد کمي بيشتر نزديک شد وچشم در صورت سوار دوخت و بعد باتعجب ، بريده بريده گفت :
- ا ، امير اميرخان !؟
سوار سرش را بلند کرد ونگاه کم فروغش را به او دوخت وآرام وضعيف زمزمه کرد:
- يوسف. يوسف
يوسف نتوانست تعجب وخوشحالي خودش را پنهان کند برگشت به شتاب از حياط گذشت ، در را گشود و داد زد
- تلي ، تلي ، امير خان ، امير خان آمده بيا کمک کن
تلي بلند شد ندانست که چگونه پله هاي باريک کم عرض خانه را شتابان طي کرد وخود را به دم در کاروانسرا رساند. سوار انگار رو زين اسب خشک شده بود. يوسف رفت که کمکش کند متوجه قطرات خوني شد که از زير بالاپوش دست راست امير خان به زمين مي چکيد. بالاپوش را کنار زد. اميرخان به زحمت دستش را بلند کرد و دختر بچة هشت ويا نه ساله اي را که در آغوشش خفته بود.پيش آورد. يوسف دختر بچه را بغل کرد وبه تلي داد. موهاي بور وطلايي تيره رنگ دخترک خيس شده بود و خون از زخم بازوي راستش بيرون مي زد. تلي اورا با شتاب به خانه برد و يوسف دهنة اسبها را گرفت و در حاليکه سعي مي کرد با آرامش و بدون صدا کارش را انجام دهد. اسبها را به درون کاروانسرا برد و در را بست وبعد اميرخان را که دست راست و قسمتي از پهلوي راستش در اصابت گلوله هاي تفنگ زخمي شده بود از اسب پائين آورد و روي سکوي سنگي پيش در گاهي نشاند و اسبها را به اصطبل برد ودهنه وزين وبرگ آنهاراگرفت و جلوشان علوفه وکاه وجو نهاد ودستي به تيمار برتنشان کشيد وبعداز راحت نمودن آنها بر گشت ودر حاليکه نمي توانست احساسش را پنهان کند و مرتب مي گفت :
- آه رفيق من امير خان ، ارباب من امير خان ، عزيز من امير خان.

امير خان اما خيس وخسته روي سکوي سنگي نشسته سرش را به ديوار تکيه داده ، پلکهايش بسته بود. يوسف به زحمت اورا از جايش بلند کرد. تلي آمد وکمکش کرد و اورا به خانه بردند ودر رختخوابي که تلي قبلا پهن کرده بود. خواباندند. تن امير خشک شده بود. صورتش رنگ پريده ومهتابي بود و از زخمهايش قطره قطره خون بيرون مي زد. ضعيف وناتوان گاه گاهي چشمانش را مي گشود ونگاه بي فروغش را بصورت آنها مي دوخت. تلي آب گرم آورد لباسهاي سوار را عوض کردند. زخمهايش را شسته ومرهم نهادند تا فردا حکيم اسرائيل بياد ودرمان اساسي بکند و امير خان به خوابي عميق فرو رفت. بعد از خواباندن امير خان و بستن در ها يوسف خسته ونگران کنارآتشدان نشست و نگاهش را تو صورت زنش تلي دوخت. تلي نگران بود و خسته. ترسي عميق همراه با سايه سنگين غمي نا آشنا بر چهره اش نشسته بود. هر دو مي دانستند که نگراني واضطرابشان از چيست ؟ تن خسته وزخمي امير خان و دخترش همه چيز را آشکار مي کرد. پيدا بود که چندين روز بي وقفه راه آمده اند ، شايد هم با جنگ وستيز. چون وقتي ششلول امير خان را از کمرش باز مي کرد. بوي باروت سوخته مي داد. تمام فشنگهايش را شليک کرده وفقط دو فشنگ برايش باقيمانده بود. فکرکرد به زودي سروکلة مردان گرجي ها پيدا خواهد شد و شايد هم اکنون تعقيب کنندگان آمده اند و در اطراف کاروانسرا به کمين نشسته اند. يعني اين ممکن است ؟ يوسف براي يک آن دچار ترس ووحشت شد او خوب مي دانست که سارو دختري که عشقش جان و هستي امير خان را آتش زده متعلق به يک خانوادة مذهبي و تقديس شدة قديمي است که از صدها سال پيش در تفليس بوده اند و کليسا وزيارتگاه داشته ودارند وهر چند گاه يکي از دختران وپسران طايفه براي دوام وبقاوگسترش کليسا انتخاب وتقديس مي شدند ومي شوند و زندگي وجان وهستي خودرا وقف کليسا مي کردند و همين طايفه وکليساي آنها مردان متعصب انتقامجوي خشن زيادي دارند که مي توانند همان زخمي کنندگان اميرخان ودخترش باشند. آيا آنها اميرخان را با جنگ وگريز هم چنان تعقيب کرده اند؟ اگر تعقيب کرده اند. اکنون کجا هستند ؟ او که هنگام کشودن در وآوردن اميرخان واسبها به درون کاروانسرا در ميدان مقابل واطراف کاروانسرا کسي را نديده بود. با خود فکر کرد اگر گرجيها فردا آمدند چه بايد بکند و يا در روزهاي بعد. اصلا اميرخان را چگونه وکجا پنهان کند ؟ اميرخان برايش عزيز بود.
در زندگيش بعداز تلي تنها کس و دوستش امير خان بود. اگر چه هر گز نتوانسته بودند کنارهم کاروفعاليت کنند. امير خان بر عکس دل روشن و مهربانش زندگي پر رنج و تلخي داشت. براي او انگار زندگي لبخندي نداشت ودر هيچ سال وزمان آرامشي نيافت. شايد هم اين تقدير تلخ بودن وزيستن او بود. در کودکي مادرش را از دست داده بود و پدرش پاشاخان براي دور نگهداشتن او از خانه ونامادري، تربيت ونگهداري اورا به خواهرش نرگس خاتون سپرده بود. نرگس خاتون عمة اميرخان در املاک شخصيش در ده يول قانلو بسر مي برد.زني بود زيبا وجسور وشجاع. در جواني بنا بخواست پدرش با پسر عمويش که هم طاق وجفت او نبود ازدواج کرده بود اما نتوانسته بود پيش از دو سال شوهرش را تحمل کند. يک ماه بعد از فوت پدرش به زندگي مشترک باپسر عمويش پايان داده وبعداز طلاق گرفتن همراه دو خواهر بزرگش نسترن خاتون وگلاب خاتون که آنها اصلا ازدواج نکرده ومجرد وتنها بودند به ده يول قانلو که مالکش بود آمده ودر عمارت بزرگش که در وسط باغ بزرگي با خياباني دراز ومحصور با درختان سپيدار و گردو وبادام بود به سر مي برد. اکثر اهالي ده براي او کار مي کردند و علاوه برمزد و سهم کاروزحمت خود از محبت وحمايت او نيز بر خودار بودند.
نرگس خاتون هميشه سوار بر اسب در لباسي تيره در حالي که چارقد گلدار زري دوزي شده اي را بسر نهاده وانتهاي آن را به شانه اش مي انداخت همراه با دو پيشکار و خدمتکارش حيدر و الياس به همه جا وهمة کشتزارها و مزارع و اصطبل ودامهايش سر کشي مي کرد واز روزي که اميرخان را برادرش به او سپرده بود قسمتي از کار وزندگيش مراقبت وتربيت اميرخان شده بود. يوسف خوب خاطرش بود که در همان باغ با اميرخان آشنا شد.
در روزهايي که مادرش براي کار به خانة اربابي نرگس خاتون در آن باغ بزرگ مي رفت اورا هم که هشت سال بيشتر نداشت با خود مي برد. در يکي از همين روزها يوسف با اميرخان آشنا وهمبازي شد. بعد از گذشت چند هفته اواخر تابستان بود که يک روز نرگس خاتون از مادر يوسف پرسيد :
- سوره اين پسر تو چند سالشه ؟
- هشت سالشه خانوم
- دوست داري درس بخونه
- تا شما چه فرمائيد
- اسمت چي پسر؟
- يوسف
مادرش بر شانه اش زد و با شرمندگي وپوزش حرفش را قطع کرد و گفت :
- نوکر شما يوسف ، خانوم
- خوب يوسف از فردا بااميرخان به مدرسه مي روي
ودر خدمت او خواهي بود
چند روز بعد بنا به تصميم نرگس خاتون او همراه اميرخان به مدرسه شبانه روزي ميسيونها که در شهر درکوي يوردشاه قرار داشت. رفتند. يوسف خوب خاطرش بود که مدت شش سال همراه با اميرخان در مدرسه بود. ظهر پنجشنبة هر هفته حيدر مباشر نرگس خاتون با درشکه تک اسبيش مي آمد و آنها را با خود به ده مي برد. در ده در عمارت اربابي بعد ازگرفتن حمام وپوشيدن لباسهاي تميز واتو شده وگاه تازه اميرخان مي رفت مقابل اجاق ديواري مي نشست وچشم برشعله هاي آتش مي دوخت ودر روياهاي خود غوطه ور مي شد. نرگس خاتون که شيفتة امير خان بود واو را چون فرزندي دوست مي داشت مشوش ونگران چشم بر چهرة گرفته ومتفکر اميرخان مي دوخت وبعد بي آن که چيزي بگويد ويا بپرسد بلند مي شد دم پنجره مشرف بر ايوان مي رفت و چشم به بيرون مي نهاد و فکر مي کرد که غم اميرخان از بي مادري وتنهاييست و براي همين مرتب به همه وبخصوص به او سفارش مي کرد که در کنار امير خان باشند واورا تنها نگذارند. با پايان يافتن تعطيلات آخر هفته يعني بعد از سه روز استراحت صبح روز دوشنبه حيدر مي آمد و آنها را با درشکه به مدرسه باز مي گرداند. روزها وسالهاي دوران مدرسه پرشتاب گذشت و وقتي دورة مدرسة مسيونهاي امريکايي را تمام کردند. به توصيه خانم ميلر معلم مدرسه ، نرگس خاتون امير خان را براي ادامه تحصيل به تفليس گرجستان فرستاد.
يوسف نمي دانست که براي دوستش در تفليس چه گذشته. فقط مي دانست که امير خان در تفليس وارد دانشگاه شده و حقوق خوانده ودراثر آشنايي بافلسفه، فکروانديشة،فيلسوفان وآزديخواهان اروپا تغييرکرده و به جرگة دانشجويان ترقيخواه پيوسته بود و در سال آخر تحصيلش در دانشگاه با دختر زيباي گرجي به نام سارو آشنا ودوست وعاشق هم شده وپنهاني با هم ازدواج کرده بودند. اما همين ازدواج باعث سرگرداني او شده. سارو از يک خانواده بزرگ مسيحي ارتودکس سنتي قديمي و معروف تفليس بود.بزرگان اين خانواده وبخصوص پدر ومادر سارو ازدواج آنها را نپذيرفتند و اميرخان را مورد آزار واذيت قرار دادند. اميرخان براي يوسف تعريف کرده بودکه فقط بيست روز توانسته بودند با سارو کنار هم زندگي کنند. آنهم در يک کلبة کوچک در دهکده اي دور بصورت پنهاني به سر برده بودند كه بعد از بيست روز فاميل وافراد خانوادة سارو آنها را پيدا کرده سارو را برگردانده و امير خان را زخمي و مجبورکرده بودند که تفليس را ترک کند. يوسف خوب يادش بود که او تازه با تلي ازدواج کرده بود که امير خان بعد از چندين سال با پايان يافتن تحصيلش به اروميه بر گشت اما ديگر آن امير خان گذشته نبود.عوض شده بود هم قيافه اش هم رفتار و لباس پوشيدنش وهم فکر وانديشه اش. مردي شده بود بلند قد ،خوش سيما باچشماني نافذ و شخصيتي فروتن که هرکسي را تحت تاثير خود ومنش ورفتار خود قرار مي داد.
نرگس خاتون شاد و مغرور از بازگشت اميرخان هر چند شب جش وضيافتي بمناسبت بازگشت و فراغت از تحصيل او بر گزار مي کرد. در آن اوضاع نه چندان مناسب وهرج ومرج و نا بساماني همين ضيافت ومهمانيهاي نرگس خاتون ، نوعي دلگرمي واميد و شادي را براي روستائيان ودوستان وفاميل نرگس خاتون ايجاد کرده بود. بسياري از ضيافتهاي شبانه با حظور بزرگان واعيان واشراف شهر بر گزار مي شد ونرگس خاتون دوست داشت اميرخان دختري را از ميان دختران اعيان شهر انتخاب کند. اما اميرخان اعتنايي به آنها نداشت. نه به آنها ونه به مهمانان و بزرگان واشراف شهر که براي تبريک وآشنايي مي آمدند. در برخوردي کوتاه بسيار رسمي با کلماتي سنجيده وبسيار مودبانه پاسخ تبريک ومحبت آنها را مي داد و بعد کنار مي ايستاد و ساکت مي ماند حتي با پدر خود نيز به سردي برخورد مي نمود. گويي تنها کسش نرگس خاتون بود وبس. بعد از گذشت دو ماه در يک شامگاه اميرخان مثل دوران کودکيش در ايوان کنار نرگس خاتون نشست و سر درد ودلش را باز کرد و از همه چيز گفت از دوران تحصيلش در دانشگاه و غم عشق ودلدادگيش با سارو دختر زيباي گرجي و از جريان ازدواجش ا سارو. نرگس خاتون که شادمان از تحصيل و باز گشت امير خان بود لحظه ها ساکت ومتفکر واماخشمگين او را پائيد و بعد پرسيد :
- حال مي خواهي چه کني ؟
امير خان گفت :
- نمي دانم ولي بايد به تفليس برگردم. سارو منتظر منه
نرگس خاتون دستش را رو دست اميرخان نهاد وآن را از سر محبت وحمايت وهمدلي فشرد وگفت:
- باشد برگرد ، برگرد. برو و سارو را بيار ، اما حالا نه منتظر باش تا اوضاع کمي درست شود
اميرخان حدود سه ماه ديگر در انتظار بازگشت ماند تا زمستان بگذرد و اوضاع خوب شود ودر طول و اغلب اوقاتش را در ده در عمارت اربابي کنار نرگس خانون به مطالعه مي گذارند. کمتر به ميهماني مي رفت ودر ضيافتهاديده مي شد. بيشتر علاقه بديدار با مردم عادي و بخصوص گفتگو با جوانها داشت. در ده در يکي از خانه باغي هاي کوچک که در حاشيه يکي از باغهاي نرگس خاتون قرار داشت براي کودکان وجوانها که بسياري از آنها از شهر و روستاهاي اطراف مي آمدندکلاس آموزش زبان فرانسه ورياضي و جلسه ديدار وگفتگو تشکيل داده بود ودر شهر در هر مجلسي و جلسه اي در ديدار با مردم عادي از تغيير فکر وانديشه ، نوع مدارس وسازمانهاي اجتماعي وترقيات کشورهاي غربي در سايه علم واتحاد صحبت مي کرد وآنها را به يادگيري علوم و فنون و فکر وانديشه تازه ودوستي وپيوستگي وايجاد تشکيلاتي بمانند حزب دعوت مي کرد و مي گفت :
- بدانيد هيچ کس به فکر شما نيست اگر اتفاقي بيفتد هيچ
کس از شما دفاع نخواهد کرد. بايد به فکر خودتان باشيد
اگر با هم متحد شويد وتشکيلاتي درست کنيد. با قدرت
ميتوانيد مملکت ، شهروخانه و مال وناموستان را حفظ کنيد
وگرنه هميشه اين مسائل خواهد بود. بايدآزاد وآگاه باشيد
بدانيد بشرآزاد خلق شده و حق آزادي و آگاهي از همه چيز
را دارد.
همين حرفها وکار ها باعث شدندکه ديگر نه حکومت و نه روس ها و نه گروه هاي مذهبي وقومي وسياسي تحملش نکنند وروسها در صدد دستگيريش برآيند وعمادالدوله حاکم شهر امنيه ها را مامور دستگيريش کند. اميرخان ديگر مجبور به ترک اروميه بود. البته خودش نيز به خاطر سارو قصد رفتن داشت.يوسف خوب به خاطر داشت که چند روز مانده به پاييز نزديک شامگاه بود که اميرخان همراه نرگس خاتون وحيدر مباشر نرگس خاتون به کاروانسرا آمدند.کاروانسرا از املاک ومستغلات نرگس خاتون بودکه اداره آن را با مهمانخانه ودکانهاي آهنگري وچوب وچرم وذغال وادويه و داروفروشي اطرافش به يوسف سپرده بود تا بر گردش کار ودر آمد آنها نظارت کامل داشته باشد. نرگس خاتون به يوسف اعتماد داشت. از روزي که يوسف همراه با اميرخان به مدرسه مي رفت او را از معتمدين ومباشران خود مي دانست و روزي که يوسف با تلي دختر حاج علي کداخداي ده ازوداج کرد. نرگس خاتون عمارت دو طبقه پيش درگاهي کاروانسرا را که پنجره هاي بالاخانه طبقه دوم آن مشرف به در کاوانسرا و ميدان مقابل آن بود در اختيار آنها قرار داد وبه حقوق ودر آمد يوسف افزود تا آنها زندگي راحتي داشته باشند ويوسف مديون از اين همه محبت در انجام کارها دقت زيادي مي نمودو به تمام امورکاروانسرا مي رسيد ودر اثر تلاش اوکاروانسرا آبادتر ومشتري آن افزونترو در آمدش بيشتر شده بود. وقتي شامگاه نرگس خاتون با همراهنش رسيدند. يوسف وتلي شادمان به استقبالشان رفتند ودر اطاق بزرگ بالاخانة منزل خود وسائل آسايش واستراحت آنها را فراهم ساختند. همان شب بعد از صرف شام نرگس خاتون از او وتلي خواست که به همراه اميرخان براي آوردن سارو به تفليس بروند و گفت:
- حيدر تمام لوازم سفر از اسب و درشکه وتفنگ گرفته تاپول وخوراک مورد احتياج چند هفته شما را فراهم کرده. وقتي يوسف پرسيد:
- مگر سارو در کجاست!که اين همه مسائل واحتياط لازمه
اميرخان گفت -
- در کليساست.يعني درکليسا نگه اش داشته اند بارداره وماه هاي آخرشه.خانواده اش خواسته اند که درکليسا تحت نظر باشد. با اين که او زن من است اما ملاقات ما را با هم قدغن کرده اند. نمي دانم. چطور او را از آنجا بيرون خواهيم آورد. خيلي دشواره براي همين به کمک تو و تلي احتياج دارم.

بعد ساکت شد وسرش را به ديوار تکيه داد و نگاهش را از پنجره به بيرون دوخت. غمي سنگين در نگاهش موج مي خورد
فرداي آن روز به طرف جلفا حرکت کردند. نرگس خاتون به همراه حيدر تا دروازة شهر آنها را بدرقه کرد و بعد به ده خود برگشت. سفر به تفليس هفده روز طول کشيد آنها نخست به جلفا رفتند وبعد از گذشتن از مرز راهي ايروان شدند. در ايروان چند روزي ميهمان پيادور ارمني اهل ارومي که اميرخان را مي شناخت و به خانوادة اميرخان ارادت داشت ، بودند وبعد راهي تفليس شدند. در تفليس در منزل هوانس دوست دانشگاهي اميرخان اقامت نمودند
هوانس از بازگشت و تصميم اميرخان بسيار خوشحال بود. چند روز که گذشت نامه امير خان را در کليسا به دست سارو رساند وترتيب ملاقات مخفيانة آنها فراهم ساخت و بعد از آن ملاقات بود که نقشه فرار دادن سارو فراهم شد.
سيلي از خاطرات گذشته به ذهن وخاطر يوسف هجوم آورده بودند واو کنار در انبار نشسته و نگاهش را به تلي که پائين تخواب نه چندان مناسب سارا نشسته بود دوخته بود. سرش را به ديوار تکيه داده بود ودر جهان مه آلود يادها وخاطره ها غوطه مي خورد :

شامگاه هوا تازه رو به تاريکي بود که هوانس بر در کوبيد. از صبح که سارو با امير گريخته ونزد آنها در خانة هوانس آمده بود. هوانس ترسيده ومظطرب بود او مقيم تفليس بود و مردم آنجا بخصوص خانوادة سارو را خوب مي شناخت ومي دانست که از خانوادة مذهبي قديمي بسيار بزرگ و گستردة است وکمي بيش از نيمي از اهالي تفليس از اعضاي آن خانواده ويا قرابت نزديک ويا دور با آن خانواده دارند و کليساس ارتدکس شمالي تفليس متعلق به آنهاست. پس فرار ورفتن دختري از اين خانواده که نوعي تقدس وراثتي دارد آنهم با مردي غريب از دين و آئين و سرزميني ديگريک نو ع توهين به حرمت و شرافت وتقدس ارثي خانواده وقوانين کليساي آنهاست. هوانس درمانده شده بود. نمي دانست که چه بايد بکند. از يک سو خطر فرار سارو و از سويي ديگر عشق پاک آغشته از شور و فدکاري آندو بهم. آنها چنان عاشقانه کنار هم پناه جسته بودند که هيچ فرد دل آگاهي نمي توانست مقاومت ومخالفت کند.يک چيز يک نيرو وحس نا شناخته ناخود آگاه آدم را تقريب ومجبور به کمک وخدمت به آنها مي کرد. نمي شد نامي براي آن گذاشت جز تاثيرنيروي عشق. سارو باردار بود واميرخان نگران ومظطرب که هر چه زودتر درخانه وجاي امني براي آرامش واستراحت سارو فراهم شود. هوانس مدتي قدم زد وفکر کرد وبعد متفکر اما مصمم بي آن که چيزي بگويد بيرون رفت و ساعتي نگذشته بود که با يک درشکة تک اسبه برگشت. شتابزده و هراسان بود به امير گفت تا کسي متوجه شما نشده. بايد از اين جا برويد
امير خان پرسيد : کجا ؟
گفت :
- تا من وسائل سفر شما را فراهم کنم شما بهتره از اين جا برويد و از شهر خارج شويد. ماندن شما در اين جا خطرناکه اين جا براي شما امن نيست.
اميرخان ناراحت ونگران گفت :
- ولي سارو درد دارد. با وضعي که او دارد امکان سفردراز و طولاني نيست. من خيلي نگرانم ، خيلي به او اسرار کردم که بماندو بعد از تولد فرزندمان اين کاررا بکنيم اما قبول نکرد. حالا هم به او ميگويم که تا وقت هست مي تواند برگردد واگر خطري هم هست من حاظرم همراه او برگردم ومسئوليت همه چيز را به عهد بگيرم اما قبول نمي کند. من نگرانم.
هوانس نگاهش را در نگاه دوستش دوخت وغم ونگراني عميق اورا که بي طاقتش کرده بود دريافت. آرام براي دلگرمي دست بر شانه اميرخان نهاد گفت:
- خوب آن تصميمش را گرفته ، مي خواهد پيش تو بماند چارة ديگري هم نيست اما به هر جا برويد آنها دنبال شماخواهند بود. يقين دارم همين حالا دنبال شما مي گردند. آنها مي دانند که تو با من در دانشگاه دوست وهمکلاس بوده اي. حتما سراغ من خواهند آمد. پس بهتره هر چه زودتر از اين جا برويد.
- کجا ؟
- مي رويد خانه عمة من نزديک دروازة شرقي محلة لزگيها ، با پسر عمه ام صحبت کرده ام آنها منتظر شما هستند وبعد در حالي که در را مي گشودکه از خانه خارج شودگفت:
- کمي عجله کنيد
درشکه را دم در نگه داشته بود.تلي وسارو کنار هم نشستند واميرخان روبه روي آنها ومن (يوسف) که کلاه کپي هوانس را بسرم گذاشته بودم کنار هوانس نشستم.هوانس درشکه را از ميان کوچه هاي خلوت وباريک بسمت دروازة شرقي راند. کوچه هاي پوشيده از سنکفرش بودند با ساخنمانهاي سنگي وگاه آجري بلند که بهم پيوسته از هر طرف بر عرصة باريک کوچه سايه انداخته بودند. لباسهاي شسته وآويخته برريسمان کشيده شده ميان پنجره ويا بالکن ساختمانهاي روبه روي هم در طول کوچه ها با باد تاب مي خوردند. درشکه از ميان کوچه ها مي گذشت. صداي چرخهاي درشکه با صداي زنگهاي آويخته برگردن و عنان اسبها همراه با صداي نعل آنها بر سنگفرش در سکوت و خاموشي بهت آور کوچها انعکاس مي يافت و ميان ديوارها وپنجره ها و بالکن خانه ها پژواک مي گرفت وباز مي گشت.مي رفت ، مي آمد گويي همه را صدا مي زد. به همه ندا مي داد و مي گفت :
- بيا ئيد ، بيائيد ببينيد. همه را خبر کنيد. اينها دارند مي روند اينها دختر شما سارو را مي برند.
بعد از گذشتن از چند کوچه به خيابان نسبتا وسيعي رسيدند و به سمت شرق پيچيدند.نزديک ظهر به محلة لزگيها نزديک دروازة شرقي رسيدند.خانة عمة هوانس در انتهاي کوچه بن بست کوتاهي قرار داشت ساختمان خانه نمايي آجري داشت با ايوان نسبتا بزرگ با دو ستون چوبي و در دولنگة چوبي سبز رنگ که به داخل ساختمان خانه منتهي مي شد.
هاسيک پسر عمة هوانس آنها را به داخل خانه راهنمايي کرد و در اطاقي گرم واز پيش آماده شده جا داد.کمي بعد عمة هوانس در ظرفي بزرگ سوپ آورد با نان جو و ظرفي مرباي آلبالو. همه گرسنه بودند. بعد خوردن کاسه اي سوپ با نان جو هوانس فنجاني چاي نوشيد ورفت. تلي و سارو دراز کشيدند وخوابيدند. اما او واميرخان نگران کنار هم نشستند و بي هيچ صحبتي نگاهشان را به تابلوي نقاشي روي ديوار مقابل دوختند. تابلويي از شکارگاه با تصوير گوزني زخمي افتاده پائين صخره سنگي در شيب ملايم منتهي به دره و دورتر قله هاي برفي بلند در سايه سار غروب. تابلو تفسير ديگري از اندوه هستي بود اما نگراني آنها از چيزي ديگربود. هيچ يک حوصله حرف زدن را نداشت. هر کدام مي خواست در خود تنها شود و در تنهايي خود ، خود را ومسائلش را مرور کند. لحظه هابه کندي مي گذشت وهر چندگاه عمة پير هوانس مي آمد وحال سارو را مي پرسيد.با او واميرخان وتلي کاري نداشت پير زن حتي نيم نگاهي هم به آنها نمي کرد. يک راست کنار سارو مي رفت ، دستي به موها وپيشاني او مي کشيد. چند کلمه به گرجي با او صحبت مي کرد و بعد در حالي که با دستمال سفيد گلدارش اشکهايش را پاک مي کرد بلند مي شد ومي رفت. بعد رفتن او سارو مي گفت که پير زن نگران اوست. نگران او وبچه اش و دلش براي مادر او مي سوزد که حال چه مي کند و اورا نصيحت مي کندکه پيش خانواده اش بر گردد. امير خان که اظطراب ونگراني در چهره ولحن صدا وصحبتش روشن وآشکار بود گفت:
- من هم فکر مي کنم تا اتفاقي نيفتاده بهتره است برگردي.
من نگران سلامتي تو هستم
سارو گفت :
- نه ، هر اتفاقي هم بيفتد من ديگر بر نمي گردم. اگر برگردم آنها تو را مي کشند
اميرخان چيزي نگفت وسکوت کرد ودر خود فرو رفت. آشکار بود که او نگران وضع و سلامتي ساروست. شامگاه هوا تازه تاريک شده بودکه هوانس با هاسيک آمد. گفت :
- بايد عجله کرد
همه بلند شده وبيرون آمديم هوانس فانوس روشني را بر دست گرفته در حاليکه جلوتر از همه راه مي افتاد گفت :
- متاسفم نتوانستم درشکه را داخل کوچه بياورم. ترسيدم همه متوجه شوند.آن را نزديک دروازه سرکوچه نگه داشته ايم ادوارد دوست هاسيک کنار آن ماند تا ما شما را ببريم.
باران ريز شروع به باريدن کرده بود و سنگفرش کوچه خيس وبراق شده بود. به سر کوچه که رسيدند ادوارد دوست هاسيک کنار درشکه تک اسبه و با اسب ديگر زين شده منتظر بود. هوانس گفت :
- يوسف تو اسب را سوار شو
وبعد رو کرد به اميرخان و گفت:
- امير تو هم درشکه را بران
وبعد فانوس را بالاي درشکه نهاد و گفت :
- بهتره فانوس را همراه خود داشته باشيد
اشکش گرفته بود. نمي دانست چه بايد بگويد. اميرخان اورا بغل کرد و شانه اش را بوسيد وگفت:
- اي کاش بتوانم روزي جبران کنم
هوانس وهاسيک وادوارد با همه خداحافظي کردند وبعداز خدا حافظي هوانس گفت :
- سوار شويد وراه بيفتيد.ماهم تا بيرون دروازهمراه شمامي آييم سعي کنيد تا ايروان نايستيد
اگر اسبها خسته شدند جاي آنها را عوض کنيد.
و بعد رو کرد به اميرخان و گفت :
- اين سکه اشرفيهايي که داده بودي خرج نشدند
پيش تو باشند بهتره ، بکارت مي آيند.
اميرخان خشکش زده بود. گيج ومنگ نمي دانست چه بايد بکند لبش مي جنبيد اما صدايش بر نمي آمد در حالي که احساسي از شرم و تحسين تمام وجود و نگاهش را در بر گرفته بود به زحمت دستش راپيش آورد و اشرفيها را گرفت ودر جيبش نهاد وبعد براي تشکر شانه هاي هوانس را در ميان دستانش گرفت و فشرد و گفت :
- تو که روزي به اروميه خواهي آمد ؟
هوانس گفت:
- بله وقتي آرامش شد حتما خواهم آمد
امير خان گفت:
- حتما خواهي آمد حتما. براي همه چيز متشکرم
هوانس که اشکش گرفته بود با دست بر شانه اميرخان زد وگفت:
- بهتره ديگه راه بيفتيد.
تا بيرون دروازه شرقي هوانس همرا ه هاسيک و ادوارد پياده در پي درشکه آمدند و بعد دست تکانده و خداحافظي کردند ورفتند. راه ايروان ناهمواره پرسنگ ولاخ بود وباران سرد شبانه بر گل ولاي وناهمواري ودشواري آن افزوده بود. شب تا سحر راه پيمودند. سحرگاه هنگام طلوع آفتاب کنار چشمه ساري که درختان سنجد وبيد اطرافش را فرا گرفته بودند نزديک آسيابي براي استراحت وميل صبحانه توقف کردند.يوسف اسبها را تيمار داد و در قسمت پائين چشمه که پوشيده و درختها مانع ديد بودند به درخت بست. همه خسته بودند بخصوص سارو که درد داشت وناهمواري راه به همراه نگراني و اظطراب بر ناراحتيش افزوده بود ومرتب مي گفت - اي کاش تعقيبمان نکنند.
انگار از اين که آنها را تعيب کنند واو را بر گردانند وحشت داشت. چندان ميل ورغبتي به صبحانه نداشت. فقط کمي چاي با عسل نوشيد وزير درخت سنجد همان جايي که اميرخان با کمک تلي زير انداز وپتويش را پهن کرده بودند دراز کشيد وپتو را در خو پيچيد وخوابش برد. اميرخان دراز نکشيد همان جا نزديک سارو پاي درخت سنجد نشست وبه تنة درخت تکيه داد و چشمانش را بست. او هم نگران بود. نگراني او بيشتر از وضع سارو وناهمواري راه ومشکلات آن بود. با وجود سرماي هوا ، گرماي آفتاب تازه دميدة صبحگاهي لذت بخش بود. نفهميدند کي خوابشان برد. ساعت کمي از ظهر گذشته بود که اميرخان همه را بيدار کرد وگفت :
- سارو خون ريزي دارد ودردش شديدتر شده انگار وقت زايمانش است
سارو رنگ پريده ونزار چشمان ميشي زيبا اما کم فروغش را به چهرة نگران اميرخان دوخته بود حرفي نمي زد. تلي بلند شد نزد او رفت. يوسف گفت :
- شايد بتوانيم از آسيابان ويا زنش کمک بگيريم
اميرخان رفت کمي بعد با زن آسيابان برگشت. زن آسيابان که پيرزن خوشرو ومهرباني بود همراه خود شيشة عرق گياهي را که براي کم کردن درد زائو خوب بود آورده بود. پيرزن دستي به پيشاني سارو کشيد وبعد نگاهي دقيق به صليب زمردين روي سينة سارو انداخت و بعد در حاليکه از سارو مي خواست کمي از عرق گياه دارويي براي کم کردن درد وخون ريزي بخورد گفت:
- اين عروس زيبا از خانودة بسياري مقدسيه ، تعجب مي کنم نبايد با اين حال اين جا باشه.
حرفش را قطع کرد ونگاهش را به اطراف انداخت وبعد گفت :
- کمي پائين تر نزديک آبادي پاي کوه کليسا و دير است
بعد نگاهش را در نگاه اميرخان با معني خاصي دوخت وگفت:
- به دير برويد وکمک بخواهيد وگرنه بايد به تفليس برگرديد اما مطمئنم آنها به اين عروس محترم کمک خواهند کرد.
امکان برگشتن به تفليس نبود. سارو گفت :
- بهتر است که به دير برويم
با احتياط سارو را سوار درشکه کرده وراه افتادند. ولي دير وآبادي کنار آن چندان نزديک نبود. راهش هم ناهموار وپرپيچ وخم بود. ساعتي به غروب مانده بود که به دير رسيدند. از چند روستايي خانه هاي نزديک دير که پرسيدند فهميدند که آبادي همان چند خانه ومزرعه کوچک اطراف کليسا ودير است و تمام مردم اندک آبادي براي دير ودر مزارع آن کار مي کنند.
باد شروع به وزيدن کرده بود وابرهاي سياه از دور پيدا مي شدند. مي شد حدس زد که شب سرد وباراني در پيش است. اميرخان گفت :
- يوسف در دير را بزن اگر راهمان دهند وکمکمان کنند شانس آورده ايم وگرنه بايد به تفليس برگرديم
يوسف چند بار بر در دير کوفت. منتظر شدند کمي با تاخير خدمتکار پيري در ديررا که چوپي پوشيده از گل ميخهاي صليب شکلي بود گشود وقتي آنها را ديد واز وضعشان با خبر شد رفت کشيش لاغر ونحيف و ميانسالي را که مي شد حدث زد سرپرست ومسئول دير هست خبر کرد. کشيش آمد بعد از پرس و جو و گفتگوي کوتاهي با اميرخان نگاهي به اطراف چهرة تک تک آنها انداخت و وقتي به کنارسارو که در درشکه خوابيده بود آمد وچشمش به صليب زمردين افتاد. قدمي به عقب برداشت وضمن اين که زير لب ورد مي خواند وبا دست بر سينه صليب ترسيم مي کرد برگشت وبه مستخدم پير گفت:
- زود بروخواهران روحاني را خبر کن
وبعد رو کرد به اميرخان وگفت:
- خداوند خواسته که اين بانوي محترم در دير فارغ شوند. ما از اين لطف خدا و مسيح شکرگذاريم لطفا ايشان را از درشکه پايين بياوريد.
کمي بعد خواهران روحاني آمدند و سارو راکه درد و خونريرزيش شديد شده بود به درون دير بردند. کشيش هم به اميرخان گفت: که تا زايمان و بهبود حال سارو آنهاهم در دير بمانند.
و آنها هم با کمک مستخدم پير به درون ديررفتند.دردير مستخدم پير اشاره کرد که در راهرو عريض وطويلي که طاق بلند وپر از نقش داشت و به دير خواهران منتهي مي شد منتطر شوند. هواي راهرو تاريک ونمور بود ودر هردو طرف برديوارهاي آن ميان پنجره هاي باريک وبلندش شعمدانهايي باشمعهاي روشن قرارداشت کف راهرو از سنگ بود که در طول زمان صيقل يافته وبراق شده بود. نزديک يکي از پنجره ها زيرروشنايي شمعدان روشن روي نيمکتي چوبي نشستند اميرخان بيقرار بود. بعد از کمي بلند شد و ايستاد و بعد بيقرار در طول راهرو شروع به قدم زد کرد. صداي ناله و زجه هاي سارو که از درد مي کشيد و در راهرو مي پيچيد و قلب وروح اورا زخم مي زد. امير خان در طول راهرو بيقرار قدم مي زد مي ايستاد به ديوار تکيه مي داد. چشمانش را مي بست ودر خود مي شکست.هنوز ساعتي از ورود آنها به دير نگذشته بود که صداي کوبيده شدن در دير بصورت ممتد اما با ضرب آهنگ محکم وخشن به گوش رسيد. انگار کساني بخاطر انجام کاري مهم شتاب داشتند ويا حامل پيام بسيارمهمي بودند. در راکه گشودند صداي بلند چند مرد به کوش رسيد و بعد صداي محکم قدمها بود که نزديک مي شدند. يوسف که نگاه کرد ديد دو خواهر روحاني با يک کشيش وسه نظامي تنومند در حاليکه هوانس و زن آسيابان را به همراه خود آورده اند. از پيش درگاهي گذشته وارد راهرو شدند کشيش دير هراسان در کنار آنها بود. يوسف برگشت تا اميرخان را خبر کند. ديد اميرخان نگران اما با قامتي استوار وسط راهرو ايستاده با خشم نزديک شدن آنها را مي شمارد. وارد راهرو که شدند.کشيشي که از تفليس همراه با مردان مسلح نظامي ودوخواهر روحاني آمده بود.خشمگين با دست امير خان را نشان داد و به صداي بلند گفت :
- اين همان دزد است
وبعد درحاليکه چند قدم به طرف اميرخان برمي داشت وبا اشاره دست مردان مسلح را براي دستگيري اميرخان فرا مي خواند ادامه داد :
- من حکم دستگيري اين مرد را دارم. او اغوا گرست او دختر خانواده مقدس ايپروکس وکليساي تفليس را اغواکرده وربوده است. شما آقا بايد مجازات شويد
اميرخان که معلوم بود انتظار چنين اتفاق وبر خوردي را داشت دهان گشود و خواست که در دفاع از خود چيزي بگويد. ماموران مسلح بر سرش ريختند. دو نفر از آنها دستانش را گرفته وسومي با گنداق تفنگ بر سرش کوبيد. خون از پيشاني اميرخان جاري و قسمتي از صورتش را پوشاند. وبي اعتنا به اعتراضهاي کشيش دير که مرتب پشت سرهم مي گفت :
- اين درست نيست ، اين جا کليساست.او وديگران به اين جا پناه آورده اند. شما حق نداريد او را دستگير کنيد
دستان اميرخان را از پشت بستند وکشان کشان بطرف در بردند. يوسف دندانهايش را در هم فشرده واز ناتوانيش در کمک اميرخان در خود مي شکست و مات ومتحير کنار تلي ايستاده وتماشا مي کرد. يک لحظه که نگاهش به نگاه اميرخان برخورد. اميرخان گفت:
- اين جا نمانيد بر گرديد به ارومي.
ديگر نتوانست چيز ديگري بگويد. مردان مسلح کشان کشان بردنش وبعد دو خواهر روحاني که از تفليس آمده بودند براي اطلاع از وضع سارو به قسمت دير خواهران رفتند.کشيش دير که از وضع پيش آمده بسيار ناراحت بود. نزد يوسف وتلي آمد وآرام گفت :
- تا فرصت است وآنها متوجه شما نيستند. از اينجا برويد.
يوسف درمانده وپريشان دست تلي را گرفت واز دير بيرون آمدند نمي دانست چه بايد بکنند. آيا بمانند ويا برگردند به اروميه. سوار درشکه شدند و راه افتادند. ودر حاليکه مي دانست اميرخان تنها واسير است. اما آنها چه مي توانستند بکنند.تلي گفت :
- بهتراست همان کاررا بکنيم که خان خواست
- بر گرديم
- بله

 

123

     اگر اين موضوع  را خوانده‌ايد و مايليد نظرتان را براي نويسنده بنويسيد،‌ « اينجا را كليك كنيد »
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 


 Copyright © 2006 . All rights reseved  Design by Narmin.sh